مدیحه 4

جهان چو بخت خدیو زمانه گشت جوان

قدم به تخت کیان زد خدایگان جهان

نهاد افسر جمشید بر سر افریدون

نشست بر سر تخت قباد نوشیروان

کمر به خون سیاووش بست، کیخسرو

سپه کشید به توران ، تهمتن ایران

نگین گرفت سلیمان ز دست اهریمن

خلاص شد مه کنعان ز حیله ی اخوان

شکست قلب دی از صولت سپاه بهار

به جلوه گاه شرف کرد آفتاب مکان

زمانه کرد مهیا، بساط عیش و نشاط

سپهر کرد ممهد ، بساط امن و امان

به جای جد و پدر  ،تکیه زد به طالع سعد

سپهر جاه و جهان جلال ، جعفر خان

پشنگ هنگ و سیاووش هوش و کسری رای

قباد شوکت و دارا شکوه و جم فرمان

زراسب اسب و فرامرز گرز و برزو برز

زواره خنجر و آرش کمان و گیو سنان

چو کار جنگ کند راست ، آردش بی خواست

چو برگ حرب کند ساز بخشدش آسان

سماک نیزه و خورشید خود و پروین درع

هلال تیغ و مجره کمند و قوس کمان

به دست تیغ ، کند جا چو در صف پیکار

به کف سنان  ، چو نهد پا به عرصه ی میدان

زند به سوک پدر تاج بر زمین ، بهمن

کند به مرگ پسر جامه نیلگون ، دستان

نهد به دست درم ریز پا چو بر مسند

کند به چنگ گهرپاش جا چو در ایوان

به حرص حاتم فتوی دهد قبیله ی طی

 به نخل معن گواهی دهد بنی شیبان

به صید بره کند تیز گرگ اگر چنگال

به قصد گور گشاید اگر هزبر دهان

به تیغ خشم ببرد ز چنگ آن ناخن

به گاز قهر برآرد ز کام این دندان

نسازد ار ز پی خدمتش ستاره صلاح

نبندد ار ز پی طاعتش سپهر میان

به نوک نیزه زند چاک جوشن انجم

به ضرب تیغ ببرد نطاق کاهکشان

زهی ز وسعت قدر تو لنگ پای خیال

زهی ز رفعت جاه تو سست ، بال گمان

به پیش زینت بزمت کزوست عقل خجل

به جنت رفعت قصرت کزو خرد حیران

حقیر، مایه ی اجرام روشنان سپهر

فقیر، پایه ی اطباق گنبد گردان

گر احتساب تو هر شب نبودیش هر شب

به بزمت آمدی از چرخ، زهره رقص کنان

ز شش جهت که ز حکم تو سر کشد؟ کاید

بر آستان تو از هفتم آسمان کیوان

جهان به دور تو ایمن، که گرگ را چه گذر

به گله ای که شبان است موسی عمران

مباد رأی تو را زین ملال اگر یکچند

فلان به جای تو بگزیده ملک یا بهمان

نهاد بختی گردون به چنگ غیر، زمام

سپرد توسن دولت به دست غیر، عنان

کنون به رشته ی حکم تو آن سپارد  ،سر

کنون به داغ قبول تو این نگارد ، ران

به ملکت تو که آن را خرد ندید کنار

به کشور تو که آن را گمان نیافت کران

غزال  ،خواب کند در مقام شیرین عرین

حمام، بیضه نهد در کنام باز جوان

به روزگار تو کایمن بود ز نقص زوال

به دور تو که بود فارغ ا ز غم حدثان

به بره گرگ بود غمگسارتر از میش

به گله شیر بود دوستدارتر ز شبان

به دور حکم تو شاید نبیند ار آسیب

به عهد عدل تو زیبد نیابد ار نقصان

ز تندباد، سراج و ز سنگ خاره ، زجاج

ز شاهباز ، دجاج و زماهتاب ، کتان

کند  ،چو برق عنان توسن آیدت در رقص

کند ،چو شعله فشان ناوکت شود پران

به پای اسب تو ، جسم مخالفان ، حرکت

به بال تیر تو ، جان معاندان، طیران

فروغ عدل تو تابید تا درین گلشن

نسیم حفظ تو تا شد درین حدیقه وزان

به صحن باغ  ،خس آساید از ستیزه ی برق

به مهد شاخ  ، گل آرامد از نهیب خزان

فلک سریر خدیوا ، گذشت چون ز فلک

ز پایبوسی تو  ،پایه ی سریر کیان

بر آستان تو هر کس،  به نزل تهنیتی

گرفت پیشی از امثال و سبقت از اقران

مرا که آمدم طالع زبون مسکین

مرا که باشم از اقبال پست  ، بی سامان

نه مایه ای که دهم جلوه در برآنها

نه پایه ای که زنم قطره در صف ایشان

ندیده تقویتی از رعایت خسرو

نجسته تربیتی از عنایت سلطان

ز بحر طبع ، یکی رشته ی در آوردم

که هست عقد ثریا ز نظم آن حیران

ز واقفان حضور تو باز کردم شرم

به پای حاجبت افشاندم و پی دربان

گر از قبول تو یابد نظر، زهی دولت

ورش به بخت من افتد گذر، زهی حرمان

علیمراد چو رفت از جهان به حکم اجل

تو را که جان جهانی، سپرد جان و جهان

به ضبط سال جلوس مبارک میمون

که هست مبدأ تاریخ عشرت دوران

نوشت کلک صباحی: ز "قصر سلطانی "

" علیمراد " برون شد ، نشست " جعفرخان"

مدام تا که کند خنده گل ز تابش مهر

همیشه تا که خورد گوی لطمه از چوگان

ز فر بخت تو بادا ، دل ولی خرم

به پای رخش تو بادا، سر عدو غلطان

  
نویسنده : mohammad ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : قصیده


در ثنای حضرت امام حسن مجتبی (ع)

آسود چون گوش جهان ، دوش از خروش مرد و زن

    شد بر در کاشانه ام ، دست نگاری حلقه زن

نگشوده لب در پاسخش ،در را گشودم بر رخش

    رفت از جمال فرّخش، صبرم ز دل، تابم ز تن

در پیش ، او ، من از قفا ، کردیم تا در حجره جا

    از چهره شد برقع گشا ، از غمزه شد ناوک فگن

از روی آن گنج طرب ، افتاد دل اندر عجب

    خورشید در تاریک شب ، پیدا میان انجمن

گفتم کف موسی مگر ، از جیب قبطی شد به در

    یا یوسف صدیق سر ، بر زد ز کحلی پیرهن

در جامه ی فیروز رنگ ، آراست ، بر ، میر فرنگ

    افتاد یا در ملک زنگ ، اینک ره شاه ختن

در شب رخ آن مه جبین ، چو باشبه  ،دری ثمین

    بر سبزه زاری یاسمین ، در مرغزاری نسترن

در ظلمت آب جانفزا ، تیر شهاب اندر هوا

    مه در دهان اژدها  ،جم در کنار اهرمن

عقد ثریا در ثری  ، پیدا زحل با مشتری

    در دست دیو انگشتری  ، در جیب زنگی یاسمن

در کنج غار بی صفا ، مهد بلند مصطفی

    با دوده ی هند دغا  ،چشم و چراغ دین حسن

مطفی نار حاطمه ، نور دو چشم فاطمه

    عرش برین را قائمه ،  شرع نبی را مؤتمن

اسرار وَحیش بر زبان، احکام حق را ترجمان

    صدر بتول او را مکان ، کتف رسول او را وطن

آل عبا را چارمین  ، ماه فلک ، شمع زمین

    مخدوم جبریل امین ، مختار ربّ ذوالمنن

ماه سپهر انّما ، سرو ریاض لافتی

    شمع حریم هل اتی ، قائم مقام بوالحسن

مقصود بود این سلسله،  حق را ز لطف شامله

    ورنه نمی شد حامله ، از هفت شوهر، چار زن

دارد ز مهر زرفشان ، و افکنده است از کهکشان

    بر جبهه ی گیتی نشان  ،بر گردن گردون رسن

هست آنکه بگزید از زلل ، بر جای تو خصم دغل

    چون طالب فوم و بصل  ، بر مطعم سلوی و من

با تو نماند محترم ، دشمن به دینار و درم

    رنگین که سازد در ارم  ، دامن ز خضرای دمن

بی او نبی در جستجو  ، با او مدامش گفتگو

    گه گرد افشاندش ز مو ،  گه بوسه دادش بر دهن

تا کرده ای تو تفرقه ،  اسلام را از زندقه

    لرزد فزون از بدرقه ، بر کاروانی ،  راهزن

از بیم تو شام و سحر ، در چشم خصم تو سهر

    در عهد تو باشد اگر ، در چشم بخت او وسن

گویی صدف چون خیزدش ، مدح تو از لب ، ایزدش

    ز ابر بهاری ریزدش ، لؤلوی لالا در دهن

هر جا شود عدلت عسس ، ایمن بود از برق ، خس

    زان پس نباشد دسترس ، باد خزان را بر چمن

شد از تو راه فتنه سد ، چونانکه بی کین و حسد

    با هم بود ثور و اسد ، در مرغزاری گامزن

حکمت کند گر اقتضا ، بر اختلاف ما مضی

    ریزد ز نو طرحی قضا ، بر هم زند وضع کهن

یابد تحرک مستکن ، چون چرخ ،  خاک مطمئن

    همچون زمین، گردد زمن  ، چرخ و شود قطع زمن

از مهتران  ، آنکو مهین ، از کهترانت شد کهین

    ای دل به حُبّ تو رهین ، وی جان به بندت مرتهن

چون ضبغ راند بربنه  ،خرگوش تازد یک تنه

    از ماده شیر گرسنه  ، نوشد لب آهو لبن

حکم تو را آن دسترس ، کاورد چون کلب و فرَس

    شیر فلک را در مرس  ،گاو زمین را در رسن

مدح تو دارم بر زبان  ،دارم زبان تا در دهان

    مهر توام باشد به جان ، تا هست جانم در بدن

  
نویسنده : mohammad ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : قصیده


در سوک درگذشت مادر خود

نیلی است جامه از ستم چرخ اخضرم

    خون دل است از خم گردون به ساغرم

بادا سیه ز دود دلم روی اختران

    روز بهی چو نیست توقع ز  اخترم

دست من است و چاک گریبان اگر به فرض

    فارغ شود ز ریختن خاک بر سرم

هم جان فگار گشت ز جرم عطاردم

    هم تن نزار گشت ز نقش دو پیکرم

چون صبح باشدم نفس سرد و این عجب

    پنهان درون سینه فروزند اخگرم

در چشم، نیش خار زند لاله و گلم

    در کام، طعم زهر دهد قند و شکرم

بر هر غمی که بود، دلم داشت صابری

    تا شاد بود دیده به دیدار مادرم

ترک وطن گرفت و به جایی وطن گزید

    کامید نامه نیست به بال کبوترم

بالین ز خشت و بسترش از خاک ساختم

     آنکو به مهد سینه ی خود داشت بسترم

دارم سپاس از تو پس از آفریدگار

    ای بطن طاهرت صدف پاک گوهرم

چشمم بود همان به رهت، گرچه بعد از این

    دانم که این شرف نبود خود میسّرم

چشمم در  انتظار تو  چون حلقه بر در است

    تا دست مرگ حلقه نکوبیده بر درم

بی منظر تو در نظرم روز و شب یکی است

    گو آفتاب و ماه نتابد ز منظرم

برکنده باد نخل وجودم ازین سپس

    گر دل کشد به جلوه ی سرو و صنوبرم

هم در غم تو خون شد و از دیده ام چکید

    آن تربیت که یافت ز شیر تو پیکرم

ای آسمان ، بساط شب و روز، درنورد

کافتاده است وعده به فردای محشرم

ناچار بایدم به فراق تو خو گرفت

چون نیست چاره ای ز قضای مقدّرم

دیدم به ظل شفقت تو تربیت همی

ناشسته لب ز شیر، پدر رفت از سرم

سوی حقم تو راه نمودی، سزد اگر

خواهان مغفرت به تو از لطف داورم

دارم شفاعت تو ازو آرزو که تو

آموختی به ناطقه نام پیمبرم

یارب که مهر حیدر و اولاد بر تو باد

ای عصمت تو واسطه ی مهر حیدرم

ای مام مهربان نکنم بر تو نوحه چون؟

چون نیست در جهان ز تو  کس مهربانترم

ای سدره آشیان، بنگر بی تو کآسمان

هر دم به سنگ حادثه در خون کشد پرم

با گلشنم چه کار؟ که از چشم خونفشان

رنگین بود کنار، ز گلهای احمرم

زخمی ندید دل که توان دادنش شکیب

دامن همی زند دم ناصح بر آذرم

بی روی تو، بود به چه مشغول ، دیده ام؟

با داغ تو، شود به چه خرسند، خاطرم؟

دامی ز هر طرف به رهم سیل حادثات

گسترده ، تا کشد به کجا سیر طایرم

 

  
نویسنده : mohammad ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : قصیده


در ثنای آذر بیگدلی

چون کرد برین بلند طارم

      بر جای سمور، جلوه قاقم

داد آگهیم نسیم و گفتی

     زد بانگ کسی که: لاتنم، قم

بیدار شدم ز خواب و رفتم

    بیرون ز وثاق و شد رَهَم گم

افتاد رهم به سوی باغی

    آسوده ز قیل و قال مردم

دیدم بزمی پر از ریاحین

    گل جسته به همگنان تقدم

بگشاده زبان به نطق ، سوسن

    با نرگس مست، در تکلم

لب بسته قماری از شکایت

    خاموش عنادل از تظلم

آمد ز ایوان صاحبم یاد

    بگذشت آهم ز هفت طارم

آذر که صریر خامه ی او

    آموخته زهره را ترنم

ناز ان اَب و اُم برو چنان کش

    آبا به اَب، امهات از اُم

در کشور تن اگرچه شاه است

    دل را نرسد به او تحکم

ای آنکه برت معلم عقل

    زانو زند از پی تعلم

نظم تو گسیخت عقد پروین

    دست تو بریخت آب قلزم

خورشید که منبع حیات است

    بر خاک درت کند تیمم

در مطبخ تو ز شاخ طوبی

    رضوان آرد به جوش ، هیزم

با رای تو بر فروغ خورشید

    باشد لب صبح در تبسم

نبوَد ز گزند چرخ باکت

    بهرام ایمن بوَد ز کژدم

در اوج معانی تو سست است

    بال و پر طایر توهم

یکران تو کاسمان نورد است

    بر تارک اختران زند سم

ای بی تو غمین و با تو شادان

   خلق کاشان و مردم قم

افکند مرا جدا ز حسرت

    از انجمن تو چشم انجم

خونابه ی دل خورَم که رفتم

    از خلدِ برین ، نخورده گندم

رفتم پی انوری درین بحر

    نالان من و بحر در تلاطم

از نیروی مدح تو نکردم

    اندیشه خود از زبان مردم

خود جای ملامت است آری

    آنکو نکند به خود ترحم

 

  
نویسنده : mohammad ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : قصیده


مدیحه 3

در صحن باغ و راغ کشاورز مهرگان

    بدرود ارغوان و فرو کِشت زعفران

باد صبا که گوهری باغ و راغ بود

    اکنون ببین که زرگر باغ است و بوستان

گلزار را که از خفقان ، گونه بود سرخ

    امروز رنگش از یرقان می دهد نشان

نیسان گذشت و نوبت تشرین رسید و یافت

    بر عسکر بهار، ظفر لشکر خزان

صراف مهر، در چمن و بوستان گذشت

    بیجاده ریخت از کف و برچید بهرمان

لیلی ز دشت رفت و رسید از قفاش قیس

    نقشی که دید از قدمش سود رخ بر  آن

پرویز، بهر عرض خزاین به باغ رفت

    گنجور بر گشاد سر از گنج شایگان

بهرام آفتاب، قدم زد به کاخ زرد

    آفاق گشت جلوه گر از سبز پرنیان

گویی گرفته است چمن دین موسوی

    کرده به زرد خرفه بدَل، زرد طیلسان

یا چاک گشته زهره ی گاو زمین ز بیم

    از ضرب گرز و صدمه ی تیغ خدایگان

یا در چمن به عزم تماشا گذشته است

    با دست زر نثار، محمد حسین خان

ماری است رمح او و دل دشمنش مغاک

    مرغی است تیر او و سر خصمش آشیان

در دست او قرار چه دارد به غیر تیغ؟

    در عهد او فقیر که باشد به غیر کان؟

گیتی چو بقعه ای و بر آن عدل او حصار

    مردم چو گله ای و بران حفظ او شبان

سبع شداد و سبعه ی سیاره بر درش

    آن هفت آستان بود این هفت آسمان

از گنج شایگانی، پرویز شاد و او

    صد گنج شایگان دهد از کف به رایگان

ای سایه ی تو غازه گر روی آفتاب

    ای پایه ی تو پی سپر فرق فرقدان

لنگ است و سست در حرم و بام قدر تو

    پای برید وهم و پر طایر گمان

در ساحت زمین و بساط زمان تویی

    کارایش زمینی و پیرایه ی زمان

افتد تو را چو رای سواری روا بود

    نه توسن فلک به کف تو نهد عنان

گسترده تا بساط تو را بر زمین، فلک

    پشت زمین ز روی فلک می دهد نشان

ضحاک فتنه شد متواری ز بیم تو

    گرزت نه گاوسار و درفشت نه کاویان

هر گنج را که دست بر آن یافتی تو، چون

    بر باد دادی از کف دُرپاش دُر فشان

قارون ز بیم بر سر گنج خود این قدر

    بر فرق ریخت خاک، که در خاک شد نهان

آرش کند به قدرت شست تو  اعتراف

    دستان زند به قوت دست تو داستان

هر جامه ی سرور که خیاط دهر دوخت

    هر تیغِ کین که تُرک فلک آخت از میان

بر قد دوستان تو آراستش نخست

    بر فرق دشمنان تو کرد اول امتحان

از کثرت بنین بود و قلت سنین

    خصم تو غره ، تا به بنان آوری سنان

رضوان به بزم تو نکند یاد هشت خلد

    رستم به رزم تو نبرد نام هفت خان

بندد پسر به خدمت تو در شکم ، کمر

    بخشد جنین به الفت تو در رحم جنان

صیت تو رفته است ز خاور به باختر

    وصفت ز قیروان شده تا حد قیروان

از استخوان سینه ی دشمن بود غذا

    تیر تو را که هست سعادت ز پی روان

گویی به خاصیت چو هما آمد آنکه هست

    سرمایه ی سعادت و قانع به استخوان

در بزم تو جواد بود همسر بخیل

    در رزم تو شجاع بود همدل جبان

در عهد تست ، زهره به تقوای مشتری

    از عدل تست، دزد به انصاف پاسبان

رخسار فتح راست، حسام تو آینه

    راز سپهر راست ضمیر تو ترجمان

عدل تو گسترد به جهان چون بساط امن

    حفظ تو بسپرد به زمان چون خط امان

در مرتعِ پلنگ کند خواب، گوسفند

    در آشیانِ باز، نهد بیضه ماکیان

هر جا که تکیه گاه تو، توفیق را وطن

    هر جا که جلوه گاه تو ، اقبال را مکان

باشد اشارتی ز جمال تو آفتاب

    باشد کنایتی ز ضمیر تو ضیمران

آسان توان به بام فلک، رفت اگر کشد

    از فکر تو کمند و ز رای تو نردبان

کهترنواز ! دادگرا ! بنده پرورا !

    ای با تو حق، چنانکه تو با خلق ، مهربان

بر طرز این قصیده مرا میل کرد طبع

    دیدم چو در سفینه ی یاران باستان

افتاد با بضاعت مزجاۀ در هوس

    بگشاد در مقابل ایشان در دکان

بی ساز و برگ و همدمی، از خامی طمع

    افتاد همچو گرد به دنبال کاروان

نفگنده ابر تربیتی سایه بر سرم

    خودرو نهالیم که شدستم ثمرفشان

باغی که از سحاب بهاری نمی یافت

    روید به جای لاله و گل  ،خار و خس در آن

نخلم به اقتضای طبیعت کشیده سر

    نیرو مرا به پرورشی نیست در جهان

هنگام قحط و ، جانب کنعان مرا گذار

    با خشکسال ، نشو گیاه مرا قران

نخل مرا ز پرتو مهر تو پرورش

    فرق مرا ز سایه ی لطف تو سایبان

تا بوده ام ز شهر خود و مرز خویشتن

    تا بر کسی مباد بود صحبتم گران

نگشاده ام زبان به برِ هیچ شهریار

    ننهاده ام قدم به درِ هیچ مرزبان

پیچیده شد به دامن عزت مرا قدم

    در بسته شد به مهر قناعت ، مرا زبان

  
نویسنده : mohammad ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : قصیده


مدیحه 2

خان خانان ، آنکه هست از لطف یزدان جلیل

کوکب ذاتش سعید و گوهر اصلش اصیل

مفخر دوران تقی خان آنکه گاه خلقتش

کرده جا در قالب آدم روان جبرئیل

آنکه باشد پیش عزم او، گران باد خفیف

آنکه باشد پیش حزم او سبک خاک ثقیل

آنکه از رشک فروغ رای مهرآسای او

دست عیسی جامه ی خورشید انداید (اندازد )به نیل

طول عیش خویش را باشند از حق خواستار

بهر او خلق جهان خواهند گر عمر طویل

سد شود راه نزول حادثات از آسمان

گر کشد از رای دور اندیش بر گیتی فصیل

در خورش میزان چرخ است و صواع آفتاب

گاه احسان گر شود قانع به موزون و مکیل

از خواص تقویش شاید که در بزم سپهر

می به خون در ساغر ناهید گردد مستحیل

ره کجا باد حوادث را بود پیرامنش

آنکه شد داخل به ملکش و انکه در خیلش دخیل

حکم او را شد فلک تابع، ملَک آمد مطیع

رای او را  شد قدَر نایب، قضا آمد وکیل

روز از پیرایه ی بینش کجا عاطل شدی

چشم انجم گر زخاک در گهش بودی کحیل

کعبه ی جاهش ز آسیب حوادث ایمن است

آری آری بر حرم دستی ندارد پای پیل

مستنیر است از فروغ روی او خورشید چرخ

همچنان کز پرتو خورشید ، اجرام صقیل

کی کس از فرزندی آدم شود مانند او

عاقلان دانند فرق از هم علی را با عقیل

باغ گلشن را که چندی پیش ازین آباد کرد

بعد ازین هم جز جنان آن را نبیند کس عدیل

سبزه زار و چشمه سار  او ز بی آبی شدند

زرد چون رخسار سایل، خشک چون دست بخیل

باز در وی چشمه ای جاری ز مهریجرد کرد

بعد منبع از مصب بربست افزون چارمیل

تازه شد بهتر ز اول ، سبز شد بیش از نخست

در زمانی اندک آن بستان و در  عهدی قلیل

حبذا باغی صفای جنت و خلد برین

لو حش الله چشمه ای رشک فرات و رود نیل

آب آن است آب خضر و باد آن باد مسیح

ایمن از باد خزان مانند گلزار خلیل

گر بقا گل راست با آب خضر شاید، چرا

مانده با باد مسیحش دیده ی نرگس علیل؟

پیش طعم میوه اش کامد به هر موسم لذیذ

با جمال لاله اش کامد به هر فصلی جمیل

تلخ باشد لعل شیرین در مذاق کوهکن

طلعت لیلی بود در دیده ی مجنون ذلیل

می فشاند دست گل در مقدم احباب ، زر

می کشد پیکان خس در دیده ی بدخواه، میل

ز آرزوی آبیاری اندر آن دهقان چرخ

می نهد از ماه نو بر دوش در هر ماه ، بیل

گل گرفته از کف خار و خسش تیغ و سنان

بسته بر زاغ و زغن بلبل غریو قال و قیل

از پی شوق اقامت در قصور دلکشش

ساکنان قصر جنت را تمنای رحیل

شمسه ی ایوان او شد ، زائران را رهنما

 هست سوی وادی ایمن تجلی خود دلیل

حوضی از مرمر در آن ، لبریز از آب حیات

هر کف آبیش عمر جاودانی را کفیل

اندر آن، گوهرفشان فواره ها، از حد فزون

سلسبیلی کرده بر خلق جهان هر یک سبیل

قامت فواره ها چون شمع کافوری ولی

آبشان را طبع کافور و مزاج زنجبیل

زد رقم کلک صباحی از پی تاریخ آن:

" باز جاری شد به جوی جنت آب سلسبیل"

تا کسی در بزم خواهد یار خود را همنشین

تا کسی در رزم خواهد دشمن خود را ذلیل

دوستانش را دهد برجیس در گلشن محل

دشمنانش را کند کیوان سوی دوزخ گسیل

  
نویسنده : mohammad ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : قصیده


مدیحه

بهار آمد و دارند کوه و صحرا ننگ

         ز نقش خامه ی مانی و نامه ی ارژنگ

چمن ز لاله ی رنگین بود چو بال تذرو

         زمین ز سبزه و نسرین بود چو پشت پلنگ

پدید رایت گل گشت چون زر از ته خاک

         علم کشید شقایق چو لعل از دل سنگ

گرفت عکه به کف دف، چکاو ، زد بربط

         نواخت فاخته قانون و ساخت بلبل چنگ

ز عشقِ سرو به گردن فکنده قمری،  طوق

        ز اشک بلبل، گل کرده عارض ، رنگ

ز سجع نغمه ی ساری است هر خطیبی گنگ

        ز رنگ لاله ی سوری است هر خرابی ، کنگ

چو شاخ مرجان بینی و چون دهان صدف

         ز لاله پنجه ی شیر و ز ژاله کام نهنگ

به سان مطرب بزم خدایگان، قمری

         ز شاخ سرو سهی برکشیده است آهنگ

محیط جود، محمد حسین خان که زنند

          ز بذل دست و دلش بحر و کان غریو و غرنگ

ز غیرت کف و از رشک طبع او باشد

         به چشمِ ابر  ،سرشک و به رویِ بحر آژنگ

نهاده حارث امرش به گاو و ماهی ، یوغ

         کشیده رایض حکمش به خنگ گردون، تنگ

 

  
نویسنده : mohammad ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : قصیده


 

مدیحه

باز اقلیم چمن، خسرو آذار گرفت    

                    دست گل ،تیغ تطاول ز کف خار گرفت

قطره ی ژاله صفای صف صرّاف گرفت        

             چهره ی لاله دل از دلبر فرخار گرفت

از پی خنده دهان، غنچه ی خاموش گشود     

         از پی جلوه عصا نرگس بیمار گرفت 

خار و خارا ، سبق از کلبه ی بزّاز ربود      

          کوه و صحرا، گرو از طبله ی عطّار گرفت

خاک از بوی سمن، رایحه ی عنبر جست   

           باغ از پرتو تو گل، گونه ی گلنار گرفت

شیخ از مدرسه در کوی خرابات گریخت          

            زاهد از صومعه راه در خمّار گرفت

شحنه گر خود نبود مست درین فصل چرا    

        مست را کرد رها، دامن هشیار گرفت؟

جست بلبل خبر گل ز صبا، گفت که آه    

                     آمد از پرده برون و ره بازار گرفت

غنچه انگشت زد و قبره بربط بنواخت      

            سرو در رقص شد و فاخته مزمار گرفت

لرزه بر قامت بید از نفس باد شمال        

          چون تن دشمن شه در صف پیکار گرفت

صاحب تاج و نگین ، فتحعلیشه که نشان

          سده ی عالیش از سجده ی اخیار گرفت

نعلک بارگیش تارک افلاک شکافت        

                رشته ی بندگیش گردن احرار گرفت

مرکز دایره ی جود که آوازه ی او            

         صفحه ی روی زمین چون خط پرگار گرفت

آنکه بالید به خود ابر عنایت روزی          

         که مکان در صدف این گوهر شهوار گرفت

رفعت از خطبه ی او پایگه منبر جست    

              زینت از سکه ی او عارض دینار گرفت

آمد از قامت او اطلس گردون کوتاه         

                 بهر خدّام از آن، یکدو کله وار گرفت

نتوانند سر از خدمتش افلاک کشید       

              که قضا از همه در بیعتش اقرار گرفت

هر که در خدمت او، ساحت اقبال سپرد  

               هر که دور از در او، وادی ادبار گرفت

ای جوانبخت خدیوی که ز خلق خوش تو  

                    کام ضیغم اثر نافه ی تاتار گرفت

تویی آن ابر کرامت که ز رشح کف تو       

        در جهان نخل امید ، سبز شد و بار گرفت

زینت از گوهر تو، سلسله ی آدم جست  

          شرف از نسبت تو، دوده ی قاجار گرفت

حل ز رایت ،فلک آن عقده که لاینحل یافت

      سهل پیشت،خرد آن نکته که دشوار گرفت

 سزد اورنگ شهی از تو ببالد که تویی    

           آنکه بر تخت شهی جا به سزاوار گرفت

ملک را دید سزاوار تو چون کیخسرو       

              از سر تخت گذشت و کنف غار گرفت

روح از خنصر تو ، کالبد خاتم جست        

        کام از بوسه ی شستت لب سوفار گرفت

زحل و طارم هفتم ؟ به تعجب گفتم       

                هندویی را بنگر، تا به کجا بار گرفت

عقل گفت از شرف پاس در شاه جهان    

               برتری از صف هفت اختر سیّار گرفت

ملک موروث تو ایران و ، بر خرج کفت      

       دخل او، مشرف تو عشری از اعشار گرفت

کوش تا مکتسبی را بفزایی بر وی        

              گرچه آوازه ی تو جمله ی اقطار گرفت

وقت آنست که گویند ز تو اهل جهان     

               که جهان را همه از تیغ شرربار گرفت

هند را زیر پی ختلی ره جوی سپرد       

                      روم را در قدم تازی رهوار گرفت

جزیه ، هندوی تو از والی خوارزم ستاند  

                  باج، دربان تو از خسرو بلغار گرفت

صورتی کاورد از پرده قضا سال دگر         

                 نقش در آینه ی رای تو پیرار گرفت

تو مپندار به سر منزل مقصود رسید        

               خصم اگر راه خلاف تو به پندار گرفت

خلق را جود تو بر سفره ی دعوت چون خواند

          معن بن زائده بر جود خود انکار گرفت

فتنه را شحنه ی انصاف تو تا خواست زبون  

         ظلم را محتسب عدل تو تا خوار گرفت

صعوه در کشت ، ره باز جفا کیش سپرد      

            برّه در دشت ،پی گرگ دلازار گرفت

از پی زیور و زیب حرم کوی تو چرخ             

       ای که طوف حرمت چرخ، چو زوّار گرفت

شهد از نحل و می از تاک و در از خاک ستاند

 مشک از خون،گهر از خاره گل از خار گرفت 

روز کین کز دو سپه غلغله یکمرتبه خاست    

      روز هیجا که دو صف جوش بیکبار گرفت

ماه را از تف حر ناصیه شنجر فی شد          

              مهر را از نم خون آینه زنگار گرفت 

از یکی حمله صف جنگ یکی کله ببست      

       از دو سو عرصه ی پیکار دو دیوار گرفت

کوه، پستی ز سم رخش چو هامون پذرفت  

  دشت، رفعت ز تن کشته چو کهسار گرفت

زهره و مشتری از گرد سپه پیش عذار        

      گوشه ی مقنعه و شقّه ی دستار گرفت 

نصرت آنجا که تویی رایت اقبال افراخت       

         فتح آنجا که تویی پرده ز رخسار گرفت 

هر کجا طایر تیر تو ، به پرواز آنآآآـتآمد               

          نامه ی فتح و ظفر در پر و منقار گرفت

پیکر تیغ تو کسوت ز تن اعدا جست          

            تارک رمح تو ترک از سر اشرار گرفت

طعمه از پیکر آن حوصله ی کرکس یافت     

              خانه از کلّه ی این، کالبد مار گرفت

لقب تیر تو آن، قابض ارواح نهاد                

              کینت تیغ تو این، قاطع اعمار گرفت

تیغ تو روز وغا، صنعت غسّال آموخت         

           گرز تو روز جدل، پیشه ی حفّار گرفت

گه از آن چهره به خون دشمن بدبخت بشست

     گه از آنجا به زمین خصم نگونسار گرفت

سرفرازی به جهان خصم تو چون جست ، سرش

       بر سر نیزه مکان،یا به سر دار گرفت

خسروا قامت مدحت نه چنانست بلند            

       کش توان در سلب کوته گفتار گرفت

خواست این بنده دهد زیب به نامت دفتر         

   نطق بگشاد و قلم بستد و طومار گرفت

گر در آن بنگری آشفتگی، خرده مگیر             

   بسته پر، نغمه نه چون طایر طیّار گرفت

آگه از رسم گلستان نه، که تا بود وطن           

       در حصار قفس این مرغ گرفتار گرفت

بود از تربیت دولت محمود، اگر                       

 در جهان عنصری این رتبت و مقدار گرفت

گل گیاهیست که چون ابر بر آن سایه فکند      

       گونه ی عارض جانان و لب یار گرفت

لعل سنگیست که چون مهر بر آن نور فشاند    

       جای بر افسر شاهان جهاندار گرفت

تا بگویند که زشتی و نکویی به جهان             

              کوه در آذر و گلزار در آذار گرفت

سر، اعادی تو گویند که بر خارا کوفت             

          جا، احبای تو گویند به گلزار گرفت

 

 

 

  
نویسنده : mohammad ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها : قصیده


 

قصائد

در منقبت حضرت پیامبر اکرم(ص)

شباهنگام چون بنهفت رخ این لاله ی حمرا

                                     شکفت از چشم انجم صدهزاران نرگس شهلا

نهان شد زیر دامان زمین، این بسدین مجمر

                                      هوا پر مشک اذفر شد، جهان پر عنبر سارا

به هر سمت از سواد چرخ، رخشان کوکبی ظاهر

                                     به هر سو از خلال شب، فروزان اختری پیدا

چنان کز چاک پیراهن، فروغ سینه ی غلمان

                                     چنان کز حلقه ی گیسو، بیاض گردن حورا

تو گفتی ریخته بر سبزه اشک از دیده ی مجنون

                                      و یا گشته خوی افشان از حیا، رخساره ی لیلا

بر آموده است شیرین، طره ی مشکین ره رخشان در

                                       و یا گنجور خسرو داده عرض لؤلؤ لالا

گسسته در چمن باد صبا، شیرازه ی نسرین

                                      فشانده بر جهان دست سکندر ، مخزن دارا

همه شب چشم من بیدار و چون من محو نظاره

                                      یکی بر صورت میزان، یکی بر هیأت جوزا

بناگه دست فراش قضا، از جانب خاور

                                       بزد دامان این فیروزه گون خرگاه را بالا

ز بیتابی زلیخا چاک زد پیراهن یوسف

                                       پی حجت برون آورد دست  از آستین موسا

عیان شد آفتاب و ریخت از قصر فلک انجم

                                      چون از طاق حرم بتها ز مولود شه بطحا

محمد شافع است، قسیم دوزخ و جنت

                                       حبیب حضرت عزت، شه دین، خسرو دنیا

جهان را ناصر و یاور ، جهانیان را پیام آور

                                       گزین پیک جهانداور، رسول خالق یکتا

به صورت ز انبیا کهتر، به معنی از همه مهتر

                                       به خلقت از همه بهتر، به رتبت از همه اولی

طراز گلشن امکان، که جز نخل وجودش نه

                                      ز طرح این سرابستان، مراد بوستان پیرا

به خاکش تکیه و اورنگ کرسی پست در پشتش

                                        ز پشتش کسوت و اکسون عرشش فرش زیرپا

ز حکمش در حبش دارد، نجاشی طوق در گردن

                                         بود در روم هرقل را ز بیمش لرزه بر اعضا

نبودی یار ابراهیم اگر از لطف جانپرور

                                         نگشتی نوح را یاور، گر از مهر جهان آرا

کجا بر ساحت گلشن کشیدی رخت از آتش

                                          کجا بر ساحل جودی فکندی کشتی از دریا

نبرد ای یوسف مصر نبوت از تو دل، گرچه

                                        به عهدت شد زلیخای جهان، پیرانه سر ، برنا

تو گستردی بساط حق پرستی در جهان ، ورنه

                                        گرفته بود یکسر کفر، روی صحنه ی غبرا

معابد جمله ویرانه، حریم کعبه بتخانه

                                         ز خالق خلق، بیگانه، چه در سرّا، چه در ضرّا

یکی را قبله روی بت، یکی را سجده بر آتش

                                        یکی را رو به خورشید و یکی را چشم بر شعری

شدت چاک و شدت پیدا، شدت ناطق شدت راجع

                                        مه از انگشت و مهر از پشت و سنگ از مشت و خور زایما

تو را از زنگ و چین، ز ایران و روم آورده بر درگه

                                         نجاشی خاج و خاقان تاج و دارا باج و هرقل سا

شد از اعجاز مولود همایون تو در عالم

                                        شگفتی ها بسی پیدا و اینک باشد از آنجا

نم رود سماوه، خشکی دریاچه ی ساوه

                                       خمود نار آتشخانه، کسر غرفه ی کسرا

گه ایجاد گردون، گاه ابداع زمین، هر یک

                                        زمین و آسمان را گاه تا گیری در آنجا، جا

فلک گردید از آن سرگشته ، کافشاندی بر او مأمن

                                       زمین گردید از آن ساکن، که در وی ساختی مأوا

تو بودی باعث کلی ، و گرنه صانع گیتی

                                        تو بودی علت غائی، و گرنه مبدع اشیا

نمی داد از طراز روح، زیب قالب آدم

                                         نمی آراست از تشریف هستی قامت حوا

به قهر ار بنگری یکره، به سوی مرکز اغبر

                                        به خشم ار بنگری یک دم، به سوی گنبد مینا

شود این متصل خاک معلق ، منفصل ارکان

                                        شود این منتظم چرخ مطبق ، منقطع اجزا

خورند از پاس دادت، لقمه اندر کوه و بیشه

                                       برند از بیم عدلت طعمه اندر دشت و در صحرا

غزال از پنجه ی گرگ و گوزن از برثن ضیغم

                                       حمام از چنگل بازو و تذرو از مخلب عنقا

ز نعلینت مشرق فرق عرش و تارک کرسی

                                       برهنه پای موسی رفت اگر بر سینه ی سینا

کنیزان تو را آمد ز جنت میوه گوناگون

                                  برای دخت عمران نخل خشکی داد اگر خرما

دهد روح الامین احوال عالم عرضه بر رایت

                                    اگر هدهد سلیمان را همی کرد از سبا، انها

درین محفل ز بیم احتسابت، شحنه ی گردون

                                    زند هر شامگه پیمانه ی خورشید بر خارا

عجب کان سنگدل کفار، در انکار خود باقی

                                    به دست اندر تو تسبیح گویان، سبحه ی حصبا

دریدش خنجر شیرویه پهلو بر فراش زر

                                     درید ار نامه اش را خسرو پرویز، بی پروا

حسودان تو را از مرگ امید راحت و، غافل

                                     که دوزخ را از ایشان طعمه خواهد بود در عقبا

ز عمر جاودانی خضر را جز این امیدی نه

                                       که باقی باشد و بیند تو را دیدار روح افزا

نهادی پا شبی بر چشم چرخ و زان شب از انجم

                                            هزاران چشم بر راه تو دارد تا سحر شبها

دم سرد سحر خواند چو بر وی حرف نومیدی

                                          یکایک گردد اشک و ریزدش از چشم خونپالا

شبی اندر سرای ام هانی بودی آسوده

                                          که سودت سر به پا روح الامین و گفت ای مولا

شب وصل است، هان برخیز از جا، قدسیان اینک

                                           پی نظاره ی تو منتظر در منظر اعلا

زمینت زیر پا تا چند؟ فرق آسمان بسپر

                                            به کام خاکیان تا کی؟ دل افلاکیان بگشا

ز شفقت گرد غم از چهره ی کروبیان بفشان

                                             ز رحمت زنگ اندوه از دل روحانیان بزدا

براق آورد پیش ، آنگاه کردی جای بر پشتش

                                           نهادی داغ حسرت تا ابد برناقه ی عضبا

عنان از دست تو جستش درازی ، رشته ی کوته

                                            رکاب از پای تو گشتش ، منور دیده ی اعما

زدی بیرون علم از ساحت بطحا به فیروزی

                                            شدی پیغمبران را پیشوا در مسجد اقصی

فشاندی بر زمین دامن، گرفتی جانب گردون

                                          ز جان بر خاست اهل آسمان را مرحبا اهلا

گشادندت در هفت آسمان بر روی و بگذشتی

                                         کشیدی از شرف دامن بر اوج سدره و طوبی

نهادی پا چو برتر، کرد امین وحی بدرودت

                                           هم از تگ ماند اندر نیمه ره خنگ فلک پیما

گرفتی جای بر رفرف، شدی تا ره نمودندت

                                          به صدر قاب فوسین و فراز بام او ادنی

سپرده قدسیان هر یک طریق خدمت و آخر

                                            ز همراهیت ماندند و تو ماندی همچنان تنها

تو را می گفت ادب در هر قدم هان، تا کجا جرأت؟

                                            نوید مرحمت می داد پاسخ: برترک ز اینجا

به تکلیفات شایق گرد کلفت رفتت از خاطر

                                           به تشریفات لایق دست حق آراستت بالا

نرفته گرمی از بستر، زمین را دادی از نو ، فر

                                           فلک زد دست غم بر سر، زمین مرده شد احیا

فلک کشور شهنشاها،ملک چاکر خداوندا!

                                          مرا جز تو پناهی نه، اگر امروز ، اگر فردا

کیم؟خودرأی و خودکامه، سیه روی و سیه نامه

                                          شود چون گرم، هنگامه مکن در محشرم رسوا

مرا نیرو به طاعت ، نه ، به دست اندر بضاعت ، نه

                                          رهم دور استطاعت ، نه ، به من بین و به من بخشا

نبودم گر چه در عهدت، نمودم روی بر مهدت

                                          بود شیرین لب از شهدت که صدّقنا و آمنّا   

تو باشی شافع و من مانده سر در پیش از عصیان؟

                                         تو باشی ساقی و کام صباحی خشک از استسقا؟

خلاص صد چو من خاطی و از صدر تو یک فرمان

                                                 نجات صد چو من عاصی و ز ابروی تو یک ایما

مرا اندیشه ی دوزخ کجا و ملجأیی چون تو؟

                                               ز رنجوری چه باک آن را که بر بالین بود عیسی

بود تا دوست را دل از وصال دوست در راحت

                                                 بود تا خصم را جان از خیال خصم در غوغا

دل یاران تو شادان ز مهر یاری یاران

                                                  تن اعدای تو لرزان ز زخم کاری اعدا 

 

  
نویسنده : mohammad ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها : قصیده