در شهادت حضرت علی اصغر

 

گشوده دست تصرف به هر طرف چندان

که نیست خاطر هیچ آفریده ای خندان

به حیرتم من از ان کاین سپهر حیلت گر

رسانده است به خاطر ،چه حیله ی دیگر

کشیده بر سر آفاق تیغ خون آشام

ربوده از دل و جان جهانیان آرام

اگر غلط نکنم باشد این هلال عزا

که آمده است مرا در نظر چو تیغ جفا

نزول لشکر غم را سبب همان شده است

که ماه ماتمیان از فلک عیان شده است

هلال نیست ،کزین داغ ،آه آتشناک

کشیده است دگر شعله از دل افلاک

ز حمره نیست که حمراست چهره ی گردون

به جای اشک ز چشم فلک روان شده خون

نه هاله است در اطراف مه که مه زین غم

به گرد خویش کشیده است حلقه ی ماتم

در این عزای جگرسوز باشد اولی آن

که ما و این دل صد پاره ی ز غم ویران

مکان گرفته به کنجی درین خراب آباد

کشیم ناله و افغان ز خاطر ناشاد

بیا دلا که براریم از جگر فریاد

برای تعزیه ی شاه خطه ی ایجاد

یگانه اختر تابان برج پیغمبر

فروغ بخش در درج حیدر صفدر

چراغ دیده ی پرورده ی شه کونین

شهید خنجر کین حضرت امام حسین(ع)

شنیده ام که چو از یاوران آن سرور

نماند از ستم اهل کین کسی دیگر

به غیر زین عباد آن مه سپهر جلال

که گشته بود تن از سوزش تبش چو هلال

گرفته بود به کنجی ز خستگی مسکن

نهاده بود به بالین سر و به بستر تن

نظر فکند در ان حال و جز جناب پدر

ز اهل بیت رسالت کسی ندید دگر

تمام عارض زیبای گلعذاران را

تمام قامت رعنای شهسواران را

به خون خویش در ان روی دست غلطان دید

ز خون پیکرشان دشت را گلستان دید

فتاده دید ز پا سروقامتی هر سو

به پای خاسته شور قیامتی هر سو

به خون فتاده تن نازنین سیمبران

گشوده دیده ی حسرت به هر طرف نگران

به چهره خون دل از چشم خونفشان افشاند

به برگ یاسمن از نرگس ،ارغوان افشاند

روان به جلوه درآورد سروِ قامت را

به پا نمود از ان وحشت قیامت را

جهان به دیده ی اهل حرم سیاه نمود

پی محاربه رو سوی قتلگاه نمود

چو از اراده ی او یافت آگهی کلثوم

به گریه گفت به آن نازنین که ای معصوم

تو را که سرو قد از ضعف مانده از رفتار

نموده ای ز چه رو سوی لشکر کفار

بس است داغ علی اکبرم به جان فگار

خدای را تو دگر داغ خود بر آن مگذار

جواب گفت که ای نخل بوستان عفاف

ز ماه طلعت تو روشن آسمان عفاف

کجاست طاقتم آنم که در چنین روزی

که شاه تشنه لبان را نماند دلسوزی

جدا به معرکه ی اهل کینه اش بینم

به پای او ندهم سر ، ز دست و بنشینم

اگر چه قوت حربم ز ناتوانی نیست

ولی طریق وفا، رسم مهربانی نیست

که زنده مانم و بینم پدر شهید شده است

شهید جیش جفا پیشه ی یزید شده است

غرض ز قصد وی آگه گشت چون که پدر

خطاب کرد به کلثوم که ای گزین خواهر

مدار دست ز دامان عابد بیمار

که رخش عزم دواند به جانب کفار

که در مکان من این بعد من مکین باشد

دلیل گمشدگان طریق دین باشد

کشند چو ز تن من لباس رعنایی

به جای من کند این سرو گلشن آرایی

از ان جناب چو کلثوم این سخن بشنید

گرفت دامن زین العباد و برگردید

پس از گذشتن این حال، آن شه ذیجود

بگفت و از پی اتمام حجت معبود

که اهل بیت رسول خدا درین صحرا

فتاده اند ز جور فلک به دام بلا

کسی بود که تواند حمایت ایشان

نمود از ستم و جور این جفاکیشان

قدم به عرصه ی میدان گذارد از یاری

به جای آورد امروز رسم دینداری

که ما ز گردش گردون کنون گرفتاریم

ز جور اهل جفاپیشه بیکس و یاریم

کسی که سر دهد امروز در مصیبت ما

به روز حشر عوض یابد از شفاعت ما

چو آن کلام جگر سوز را بیان فرمود

ز چشم اهل حرم خون دل روان فرمود

تمام پرده نشینان حجله ی عفت

تمام صدرنشینان مسند عزت

به گوش چرخ برین ز استغاثه ی آن شاه

به آه و ناله رساندند بانگ یاغوثاه !

ز سنگ ناله برآمد ز ناله ی ایشان

ولی نکرد اثر در دل ستمکشان

غرض چو لعل لب شه بر آن درافشان شد

به سوی پردگیان حرم خرامان شد

خطاب کرد بر آن بیکسان غمدیده

گل مراد ز باغ امید ناچیده

که آورید به من طفل نازنین مرا

علی اصغر لب تشنه ی حزین مرا

که تا ز مهر کشم تنگ اندر آغوشش

کنم دمی غم لب تشنگی فراموشش

ز آب دیده بشویم غبار گیسویش

کنم به دیده ی حسرت نظاره ی رویش

وداع او کنم و رو نهم سوی میدان

به راه دوست کنم جان خویشتن قربان

چو آن ستمزده  را ز اهل بیت خویش گرفت

ز روی مهر به صد عزتش به پیش گرفت

نظر به جانب او کرد و ناتوانش دید

به قحط آب دل افگار و خسته جانش دید

کبود گشته اش از تشنگی لب گلگون

چو سوسنش ز دهان آمده زبان بیرون

فتاده پیکرش از تاب تشنگی در تاب

طپان به سینه، دل از خستگی چون سیماب

نشسته بر گل رخساره اش غبار الم

ز بار غم شده نوخیز سرو قدش خم

روان به چرخ برین از دل آه جانسوزش

ز دیده اشک به رخسار عالم افروزش

نمانده شیر به پستان مادرش دیگر

که کام خود کند آن تشنه کام از وی تر

گشاده مادر از ان گیسوی معنبر را

فشانده بر گل رخساره سنبل تر را

ز خون دیده گلستان نمونده دامان را

نموده چاک ز دست الم گریبان را

ز دل توان پدر شد ز ناتوانی او

کشید شعله ز دل آتش نهانی او

کشید تنگ ز مهرش بسان دل در بر

فشاند از غمش از ابر دیده ، خون جگر

/ 0 نظر / 49 بازدید