مدیحه 2

خان خانان ، آنکه هست از لطف یزدان جلیل

کوکب ذاتش سعید و گوهر اصلش اصیل

مفخر دوران تقی خان آنکه گاه خلقتش

کرده جا در قالب آدم روان جبرئیل

آنکه باشد پیش عزم او، گران باد خفیف

آنکه باشد پیش حزم او سبک خاک ثقیل

آنکه از رشک فروغ رای مهرآسای او

دست عیسی جامه ی خورشید انداید (اندازد )به نیل

طول عیش خویش را باشند از حق خواستار

بهر او خلق جهان خواهند گر عمر طویل

سد شود راه نزول حادثات از آسمان

گر کشد از رای دور اندیش بر گیتی فصیل

در خورش میزان چرخ است و صواع آفتاب

گاه احسان گر شود قانع به موزون و مکیل

از خواص تقویش شاید که در بزم سپهر

می به خون در ساغر ناهید گردد مستحیل

ره کجا باد حوادث را بود پیرامنش

آنکه شد داخل به ملکش و انکه در خیلش دخیل

حکم او را شد فلک تابع، ملَک آمد مطیع

رای او را  شد قدَر نایب، قضا آمد وکیل

روز از پیرایه ی بینش کجا عاطل شدی

چشم انجم گر زخاک در گهش بودی کحیل

کعبه ی جاهش ز آسیب حوادث ایمن است

آری آری بر حرم دستی ندارد پای پیل

مستنیر است از فروغ روی او خورشید چرخ

همچنان کز پرتو خورشید ، اجرام صقیل

کی کس از فرزندی آدم شود مانند او

عاقلان دانند فرق از هم علی را با عقیل

باغ گلشن را که چندی پیش ازین آباد کرد

بعد ازین هم جز جنان آن را نبیند کس عدیل

سبزه زار و چشمه سار  او ز بی آبی شدند

زرد چون رخسار سایل، خشک چون دست بخیل

باز در وی چشمه ای جاری ز مهریجرد کرد

بعد منبع از مصب بربست افزون چارمیل

تازه شد بهتر ز اول ، سبز شد بیش از نخست

در زمانی اندک آن بستان و در  عهدی قلیل

حبذا باغی صفای جنت و خلد برین

لو حش الله چشمه ای رشک فرات و رود نیل

آب آن است آب خضر و باد آن باد مسیح

ایمن از باد خزان مانند گلزار خلیل

گر بقا گل راست با آب خضر شاید، چرا

مانده با باد مسیحش دیده ی نرگس علیل؟

پیش طعم میوه اش کامد به هر موسم لذیذ

با جمال لاله اش کامد به هر فصلی جمیل

تلخ باشد لعل شیرین در مذاق کوهکن

طلعت لیلی بود در دیده ی مجنون ذلیل

می فشاند دست گل در مقدم احباب ، زر

می کشد پیکان خس در دیده ی بدخواه، میل

ز آرزوی آبیاری اندر آن دهقان چرخ

می نهد از ماه نو بر دوش در هر ماه ، بیل

گل گرفته از کف خار و خسش تیغ و سنان

بسته بر زاغ و زغن بلبل غریو قال و قیل

از پی شوق اقامت در قصور دلکشش

ساکنان قصر جنت را تمنای رحیل

شمسه ی ایوان او شد ، زائران را رهنما

 هست سوی وادی ایمن تجلی خود دلیل

حوضی از مرمر در آن ، لبریز از آب حیات

هر کف آبیش عمر جاودانی را کفیل

اندر آن، گوهرفشان فواره ها، از حد فزون

سلسبیلی کرده بر خلق جهان هر یک سبیل

قامت فواره ها چون شمع کافوری ولی

آبشان را طبع کافور و مزاج زنجبیل

زد رقم کلک صباحی از پی تاریخ آن:

" باز جاری شد به جوی جنت آب سلسبیل"

تا کسی در بزم خواهد یار خود را همنشین

تا کسی در رزم خواهد دشمن خود را ذلیل

دوستانش را دهد برجیس در گلشن محل

دشمنانش را کند کیوان سوی دوزخ گسیل

/ 0 نظر / 23 بازدید