پاسخی منظوم به دو تن از یاران خویش<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دی به سحرگاه، کافتاب و شفق بود

رشک عذار ایاز و دیده ی محمود

اشک به رویم دوان به شیوه ی مألوف

 آه به چرخم روان به عادت معهود

اشک جگرگون و آه شعله فشانم

         غیرت باغ خلیل و آتش نمرود

نامه به کف، قاصدی در آمدم از در

زیب عذارش غبار کعبه ی مقصود

قاصد خسرو، به دست، نامه ی شیرین

مرغ سلیمان، به لب، ترانه ی داود

نامه نه، برجی پر از کواکب رخشان

نامه نه، درجی پر از جواهر منضود

در نظر این تیره روز را که همه شب

خون دل از بس فشانده از مژه، نغنود

پیرهن یوسف است و دیده ی یعقوب

لیک نه پیرهنی که تهمتش آلود

نامه یکی، لیکن از دو خواجه ی منعم

نامه یکی، لیکن از دو صاحب محمود

وان دو، دو تابنده مهر و مه که ز یک برج

زاده به بخت سعید و طالع مسعود

مفخر حجاج، بوالحسن که ز خلقش

بر کف باد صباست، مجمره ی عود

قدوه ی دوران حسین خان که ز رایش

تارک خورشید راست تاج زراندود

روشن از آن، آسمان دانش وجودت

خرم از این، بوستان مکرمت و جود

آیت لطف از سرشت آن شده ایجاد

غایت جود از وجود این شده موجود

رشک بر جاهشان سپهر که باشد

رتبه ی حاسد دلیل پایه ی محسود

خواندم و دیدم ز لطف هر دو معاین

رسم تفقد که از جهان شده مفقود

داد چو آن از دوام شفقشان یاد

نقش در آن چون نوید صحبتشان بود

گشت کلاهم ز روی فخر، فلک سا

گشت جبینم برای سجده زمین سود

بهر جوابش ز خامه منشی طبعم

خواست کند روی نامه غالیه اندود

دل پی پیکی که نامه ام چو ستاند

دیر نماند، رساندش به وطن زود

من به غریبی و    چون به شهر غریبان

غیر صبا هیچ پیک راه نپیمود

نیمه شب از خواب سر کشیدم و گفتم

باد سحرگاه را کزان دلم آسود

صبحک الله ، ای نسیم صباحی

خیز، ندارد فلک چو ره به تو مسدود

رو، سوی کاشان و هر کجا که ببینی

خاک دری را ز سجده ، ناصیه فرسود

سجده بر آنجا، اگرچه نیست سزاوار

سجده به یک مسجد از برای دو مسجود

حاجب در، بر دخول داد چو رخصت

خادم ایوان به بار اشاره چو فرمود

عرضه ده از من بدان دو راد برادر

کای ز شما به نزاده مام جهان رود

هست شما را گر این گمان که به شیراز

دل به تماشا ز رنج فرقتم آسود

ظن بد است این قسم به عهد محبت

ور نه شما را فتد قبول ، به معبود

غمزده هر جا رود، غمین بود آری

گشت چمن خوش و لیک با دل خوشنود

دلشده را گو، وزد، چه نفع؟ چو نشنید

غمزده را گو ، رسد، چه سود؟ چو نشنود

نکهت گل بر مشام و رایحه ی مشک

نغمه بلبل به گوش و زمزمه ی عود

غیر غمش از سرود ورود چه حاصل

آنکه ز هجرش ز جوی دیده رود رود

شاهدی از سعدی آورم – که مزارش

مهبط انوار فیض باد – که فرمود

«دوست به دنیا و آخرت نتوان داد

صحبت یوسف به از دراهم معدود»

محنت هجران آن دو نور دو دیده

آب دو چشم مرا به خون دل آلود

جان و تنم را به هم ز درد جدایی

وقت وداع آمده است و نوبت بدرود

عمر که در هجر بگذرد ، نکند نفع

جان که ز جانان جدا بود، ندهد سود

می گذرد روزم آن چنان که ندانم

روز جدایی است ، یا قیامت موعود؟

رنج صبوری و ، خسته ی غم دوری

شربت کافوری و طبیعت مبرود

صبر، گرفتم کند علاج غم آخر

داد چو مسموم جان، چه سود ز مسرود؟

کی بود از لطف کردگار که افتد

ز آصف و مایین، رهم به قمصر و قهرود

شکر الهی کنم که کرد نصیبم

وصل شما را که بود غایت مجهود

سرکنم آنگه ، به آن دو زیرک مقبل

قصه ی بیشرمی دو ابله مردود

فاسد و مفسد که کارگاه حیل را

این شده تار لباس لعنت و آن پود

این ز پی دادن ملازم و آن یک

جمع فزون خواستی ز بود و ز نابود

این ز خروج سران قوم نترسید

وان به خروش زنان بیوه نبخشود

هست بلی از ددان توهّم الفت

هست بلی از بدان تمنّی بهبود

خواستن از پارگین گوارش تسنیم

داشتن از خاربن توقع امرود

قابل گفتار نیست کرده ی ایشان

خاصه به تفصیل، لیک مجملش این بود

کانچه برای خرابی قم و کاشان

مرتد کاشان دوید و کافر قمرود

خسرو عادل گزید، خیر رعیت

سان ملازم ندید و جمع نیفزود

ختم سخن را ازین غزل که سرودم

لب به نوای عراق، ساز کند رود

گشت دل از پرسشی مرا ز تو خشنود

از غم من کاست، تا به درد که افزود؟

روی تو ما را فروغ وادی ایمن

بوی تو ما را دلیل کعبه ی مقصود

دام به دست تو و امید رهایی؟

زخم ز شست تو و توقع بهبود؟

سلسله ی عشق، طوق گردن عقل است

رنجه ازین آهن است پنجه ی داود

چند مرا چشم انتظار، صباحی

باز به راهش به وعده ای که نفرمود؟

باد، بود تا الم نتیجه زیان را

باد، بود تا نشاط، فایده ی سود

هر که شما را عدوست، با دل غمگین

هر که شما راست دوست، با دل خشنود

در ستایش آذر بیگدلی دوست خود

کمان چرخ که تیرش یکی خطا نکند

بجز  مرا  هدف  ناوک  بلا  نکند

به روی هیچکس از قهر خنجری نکشد

که تا نخست  مرا دست آزما نکند

به زخم هیچکس از لطف، مرهمی ننهد

که بیش از آن، به بلاییش مبتلا نکند

مباد دل به غلط افتدم به فکر نشاط

که عمر من به مکافات آن وفا نکند

ز دست او به سر خود چگونه ریزم خاک

مرا که دست و گریبان زهم جدا نکند

کشنده تر چو ز درد آمدش دوا، بگذار

به درد خود بگذارد مرا، دوا نکند

فریب ، چند دهم خویش را که پیوسته

مدار چرخ به یک نسبت اقتضا نکند

مرا همیشه نخواهد گذاشتن ناکام

چنانکه دائم کام یکی روا نکند

گرفتم آنکه شود چرخ مهربان زین پس

گرفتم اینکه فلک بعد ازین جفا نکند

مرا چه حاصل از آن؟ مرگ چون امان ندهد

مرا چه سود از این؟ عمر چون وفا نکند

گذشت آنکه نشینم ز شکوه اش خاموش

که کس به هر ستمی خویش را رضا نکند

به هر جفای ویم صبر بود، بایستی

مرا ز خدمت مخدوم خود جدا نکند

سپهر مرتبه آذر، که قد خویش سپهر

جز از برای سجود درش دوتا نکند

تفاوتی به بر شخص همت عالیش

لباس پادشه و کسوت گدا نکند

به هیچ عشوه نیارد فریفتن او را

عروس دهر که کس دامنش رها نکند

نه خود به حشمت قارن، که ملتفت نشود

نه خود به ثروت قارون، که اعتنا نکند

چو ماه، مهر نباشد بری ز آفت نقص

ز رای روشن او کسب اگر ضیا نکند

زهی که اهل نظر را به دیده ی تحقیق

کند غبار درت آنچه توتیا نکند

رواست دعوی اعجاز خامه در کف تو

ولی به هر کفش این دعوی اقتضا نکند

که نبود ار ز خواص کف کلیم، چرا

به دست، هر که عصا گیرد، اژدها نکند

به رشحه ی قلمت پی برد گر اسکندر

ز خضر، جستجوی چشمه ی بقا نکند

اگر نسیم ز کوی تو بر چمن نوزد

و گر شمیم تو همراهی صبا نکند

به جلوه سرو، قد خویش را نیاراید

به خنده غنچه لب خویش آشنا نکند

چه شد که ابر به دست تو ماند از ریزش

برابری به کفت لیک در سخا نکند

که این کرم ز خویش است و آن سخی از غیر

ز بحر تا نستاند، به بر عطا نکند

بود زمانه به تو خرم و چرا نبود؟

کند سپهر به تو نازش و چرا نکند؟

چه روزها که بباید کنند طی ، و آنگاه

ظهور ، چون تویی از پرده ی خفا نکند

بود ز لطف خدا گرچه رتبه ی تو، ولی

خدا به هر کسی این رتبه را عطا نکند

مدیح تو ز کجا و چو من کسی ز کجا؟

که امتیاز ز هم نظم و نثر را نکند

کجاست سعدی تا خامه اش نگارد مدح؟

چه شد نظامی تا جز ثنا ادا نکند؟

قلم بگیرد و جز مدحت تو ننویسد

زبان گشاید و غیر از تو را ثنا نکند

ولی به لطف تو امیدوار گردیدم

و گرنه اینکه کس این قدر هم خطا نکند

خزف به عمان بفرستد و خجل نشود

روان به مصر کند حنظل و حیا نکند

خدایگانا دیگر نمانده تاب فراق

من و فراق تو زین بیشتر، خدا نکند

گهی نمی گذرد تا ز محنت حرمان

به خون دیده تن خسته ام شنا نکند

دمی نباشد تا شحنه ی جدایی تو

که بند بند من از یکدگر جدا نکند

به خاک پای تو، کز بار هجر گشته تنم

چنانکه فرق کس آن راز نقش پا نکند

سموم هجر توام با تن ضعیف، آنها

کند که که آتش سوزنده با گیا نکند

ز در درآ و ببین کز فغان کند آنها

دلم به سینه ، که در کاروان درا نکند

ضمیر تست ز مافی الضمیر من آگاه

به نامه خامه کند عرض حال، یا نکند

ز حال من چو تو آگه شدی، زبان آن به

که دامن سخن آلوده ی ریا نکند

رسید وقت دعا، مدعا به طول کشید

سزد که جز به دعا ختم مدعا نکند

همیشه تا که به کام کسی فلک گردد

به غیر کام محبت، تو را روا نکند

مدام تا که کند دهر،در عنا کوشش

بجز عدوی تو را رنجه از عنا نکند

نخواهد آنکه تو را کامران، به ناکامی

بمیرد و کسیش نوحه و عزا نکند

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
شايق(فراز)

دوست ارجمند ! من از سالها بود که به دنبال ديوان شعر صباحی بيدگلی ميگشتم و از اکثر کسانی که از دوستان من راهی ايران بودند می خواستم که اين ديوان را بمن بفرسند. ولی نظر به دوری راه و محدوديت امکانات ای آرزو بر آورده نشد. من بيش از همه به دنبال (ترکيب بند) صباحی به مناسبت شهادت سيدالشهدا که تو صيف اين شعر از پدر مرحومم استاد میر عبدالعلی شایق هروی شاعر معروف افغانستان شنیده بودم میگشتم که به عقیده پدر مرحومم از دوازده بند محتسم کاشی شعر به مراتب بلندتری است. من در کا لیفورنیا اقامت دارم ویافتن کتابهای فارسی در اینجا آسان نیست .من اهل افغانستان و حنیفی مذهب میباشم ولی به دوری شیعه و سنی را از هم هیچوقت به رسمیت نمیشناسم و به آیه کریمه (واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا) محکم استوار میباشم. از بارگاه خداوند به جناب شما صحت و عافیت و طول عمر آرزو میکنم و سالگرد شهادت حضرت سید الشهدا را به شما و عزیزان تان تسلیت عرض میکنم