در ثنای آذر بیگدلی

چون کرد برین بلند طارم

      بر جای سمور، جلوه قاقم

داد آگهیم نسیم و گفتی

     زد بانگ کسی که: لاتنم، قم

بیدار شدم ز خواب و رفتم

    بیرون ز وثاق و شد رَهَم گم

افتاد رهم به سوی باغی

    آسوده ز قیل و قال مردم

دیدم بزمی پر از ریاحین

    گل جسته به همگنان تقدم

بگشاده زبان به نطق ، سوسن

    با نرگس مست، در تکلم

لب بسته قماری از شکایت

    خاموش عنادل از تظلم

آمد ز ایوان صاحبم یاد

    بگذشت آهم ز هفت طارم

آذر که صریر خامه ی او

    آموخته زهره را ترنم

ناز ان اَب و اُم برو چنان کش

    آبا به اَب، امهات از اُم

در کشور تن اگرچه شاه است

    دل را نرسد به او تحکم

ای آنکه برت معلم عقل

    زانو زند از پی تعلم

نظم تو گسیخت عقد پروین

    دست تو بریخت آب قلزم

خورشید که منبع حیات است

    بر خاک درت کند تیمم

در مطبخ تو ز شاخ طوبی

    رضوان آرد به جوش ، هیزم

با رای تو بر فروغ خورشید

    باشد لب صبح در تبسم

نبوَد ز گزند چرخ باکت

    بهرام ایمن بوَد ز کژدم

در اوج معانی تو سست است

    بال و پر طایر توهم

یکران تو کاسمان نورد است

    بر تارک اختران زند سم

ای بی تو غمین و با تو شادان

   خلق کاشان و مردم قم

افکند مرا جدا ز حسرت

    از انجمن تو چشم انجم

خونابه ی دل خورَم که رفتم

    از خلدِ برین ، نخورده گندم

رفتم پی انوری درین بحر

    نالان من و بحر در تلاطم

از نیروی مدح تو نکردم

    اندیشه خود از زبان مردم

خود جای ملامت است آری

    آنکو نکند به خود ترحم

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
حسین اصیلیان

سلام مرسی از این بلاگ راستش من در دانشگاه صنعتی اصفهان برق می خونم و برا موضوع تحقیقی که استاد ادبیات از ما خواست عرق ملی (عرق بیدگلیم) گل کرد و گفتم برا طبیعت در دیوان صباحی تحقیق می کنم اگه کسی بتونه من رو در این کار کمک کنه خیلی ممنون می شم