در ثنای حضرت امام حسن مجتبی (ع)

آسود چون گوش جهان ، دوش از خروش مرد و زن

    شد بر در کاشانه ام ، دست نگاری حلقه زن

نگشوده لب در پاسخش ،در را گشودم بر رخش

    رفت از جمال فرّخش، صبرم ز دل، تابم ز تن

در پیش ، او ، من از قفا ، کردیم تا در حجره جا

    از چهره شد برقع گشا ، از غمزه شد ناوک فگن

از روی آن گنج طرب ، افتاد دل اندر عجب

    خورشید در تاریک شب ، پیدا میان انجمن

گفتم کف موسی مگر ، از جیب قبطی شد به در

    یا یوسف صدیق سر ، بر زد ز کحلی پیرهن

در جامه ی فیروز رنگ ، آراست ، بر ، میر فرنگ

    افتاد یا در ملک زنگ ، اینک ره شاه ختن

در شب رخ آن مه جبین ، چو باشبه  ،دری ثمین

    بر سبزه زاری یاسمین ، در مرغزاری نسترن

در ظلمت آب جانفزا ، تیر شهاب اندر هوا

    مه در دهان اژدها  ،جم در کنار اهرمن

عقد ثریا در ثری  ، پیدا زحل با مشتری

    در دست دیو انگشتری  ، در جیب زنگی یاسمن

در کنج غار بی صفا ، مهد بلند مصطفی

    با دوده ی هند دغا  ،چشم و چراغ دین حسن

مطفی نار حاطمه ، نور دو چشم فاطمه

    عرش برین را قائمه ،  شرع نبی را مؤتمن

اسرار وَحیش بر زبان، احکام حق را ترجمان

    صدر بتول او را مکان ، کتف رسول او را وطن

آل عبا را چارمین  ، ماه فلک ، شمع زمین

    مخدوم جبریل امین ، مختار ربّ ذوالمنن

ماه سپهر انّما ، سرو ریاض لافتی

    شمع حریم هل اتی ، قائم مقام بوالحسن

مقصود بود این سلسله،  حق را ز لطف شامله

    ورنه نمی شد حامله ، از هفت شوهر، چار زن

دارد ز مهر زرفشان ، و افکنده است از کهکشان

    بر جبهه ی گیتی نشان  ،بر گردن گردون رسن

هست آنکه بگزید از زلل ، بر جای تو خصم دغل

    چون طالب فوم و بصل  ، بر مطعم سلوی و من

با تو نماند محترم ، دشمن به دینار و درم

    رنگین که سازد در ارم  ، دامن ز خضرای دمن

بی او نبی در جستجو  ، با او مدامش گفتگو

    گه گرد افشاندش ز مو ،  گه بوسه دادش بر دهن

تا کرده ای تو تفرقه ،  اسلام را از زندقه

    لرزد فزون از بدرقه ، بر کاروانی ،  راهزن

از بیم تو شام و سحر ، در چشم خصم تو سهر

    در عهد تو باشد اگر ، در چشم بخت او وسن

گویی صدف چون خیزدش ، مدح تو از لب ، ایزدش

    ز ابر بهاری ریزدش ، لؤلوی لالا در دهن

هر جا شود عدلت عسس ، ایمن بود از برق ، خس

    زان پس نباشد دسترس ، باد خزان را بر چمن

شد از تو راه فتنه سد ، چونانکه بی کین و حسد

    با هم بود ثور و اسد ، در مرغزاری گامزن

حکمت کند گر اقتضا ، بر اختلاف ما مضی

    ریزد ز نو طرحی قضا ، بر هم زند وضع کهن

یابد تحرک مستکن ، چون چرخ ،  خاک مطمئن

    همچون زمین، گردد زمن  ، چرخ و شود قطع زمن

از مهتران  ، آنکو مهین ، از کهترانت شد کهین

    ای دل به حُبّ تو رهین ، وی جان به بندت مرتهن

چون ضبغ راند بربنه  ،خرگوش تازد یک تنه

    از ماده شیر گرسنه  ، نوشد لب آهو لبن

حکم تو را آن دسترس ، کاورد چون کلب و فرَس

    شیر فلک را در مرس  ،گاو زمین را در رسن

مدح تو دارم بر زبان  ،دارم زبان تا در دهان

    مهر توام باشد به جان ، تا هست جانم در بدن

/ 0 نظر / 22 بازدید