به پارسی زنی ، "عربجان" نام

ای باد شمال عدل پرور

از نکهت تو جهان معطر

ای چشم جهان منور از تو

ای خاک جهان معطر از تو

ای گشته پدید از دم تو

گسترده ز فیض مقدم تو

در باغ ز لاله روی زیبا

در راغ ز سبزه فرش دیبا

گردید چو به گشت ، دشت پیما

گیری ره دشت و راه صحرا

افتد چو به خاک فارس راهت

آن خاک شود چو جلوه گاهت

شهریست بسی خجسته آنجا

دل بر سر دل شکسته آنجا

شیرازه ی دفتر نکویان

شیراز مقام خوبرویان

شهری نه که گلشنی است خرم

آرایش بوستان عالم

خرم چو بهشت جاودانی

آسوده ز باد مهرگانی

در ساحت آن به عطر باری

پیوسته نسیم نوبهاری

سروش ز سهی قدان رعنا

قمری ، دل عاشقان شیدا

گل، روی بتان دلفریبش

جانهای فگار ، عندلیبش

سبزه خط مشکبار باشد

کز برگ گل آشکار باشد

سنبل سر طره ی مشوش

پیدا ز رخ بتان مهوش

دارند دران دیار مأوی

خیلی ز بتان ماه سیما

زان سیمبران شهر آشوب

خیلی است به خیل فارس منسوب

شوخی است در آن میانه ممتاز

از حسن ز دیگران سرافراز

صد مجنونش به هر بیابان

لیلای عجم نسب عربجان

مردم صفتی فرشته خویی

مه طلعتی آفتاب رویی

رنگین گلی از حدیقه ی ناز

ایجاد کن طریقه ی ناز

بدر رخ آن مه فلک قدر

مانند هلال باشد و بدر

چون بر فگند نقاب از چهر

حر با فکند نظاره بر مهر

سروی قدش از ریاض خوبی

شرمنده ی او نهال طوبی

چون سرو قدش شدن خرامان

از سرو کشد تذرو دامان

پیرامن آن نگار رعنا

گیسوی معنبر است پیدا

زان سان که به گرد خرمن گل

آویخته شاخه های سنبل

زلفش که بود بلند پایه

بر سرو سهی فکنده سایه

هر حلقه ی آن بود کمندی

بر پای دلی فکنده بندی

بر جبهه ی او نه ابروان است

دو ماه نو و یک آسمان است

چشمش چو دو فتنه پیشه هندو

یا خفته به گلشنی دو آهو

ناز آوردش چو بر سر خشم

بیند به کسی به گوشه ی چشم

چون جسم تهی ز جان نسازد؟

جان سخت کسی که جان نبازد

خالش که به کنج لب نشسته

زنگی بچه ای بود خجسته

ره جسته بر آب زندگانی

دریافته عمر جاودانی

چون غنچه بود دهان تنگش

نی نی که بود ز غنچه ننگش

جانبخش به گاه درفشانی است

سرچشمه ی آب زندگانی است

گردد چو لبش به ناز خندان

پیدا شودش چو عقد دندان

زیبد به چمن که گل نخندد

شاید به صدف که در نبندد

از معجز لعل نوشخندش

ز افسون نگاه چشم بندش

اعجاز مسیح رفت بر باد

افسانه ی سامری شد از یاد

گوی زنخش ز سیم ناب است

حسرت ده گوی آفتاب است

از حسرت گردنش فتاده

بر گردن آهوان قلاده

از غیرت سینه ی فروزان

بر سینه ی مهر، داغ سوزان

بر سینه ی او ز مشک سوده

نه خال بود که رخ نموده

باشد چو سپهر مهر پرور

تابنده از ان هزار اختر

پستان بودش دو نار نوبر

سر برزده از یکی صنوبر

نافش باشد به مشک سایی

چون نافه ی آهوی ختایی

پیرامن ناف، خال مشکین

پیدا چو به گرد ماه، پروین

سر پنجه که هستش ارغوان رنگ

کرده است به خون عاشقان رنگ

ساعد بودش دو شمع کافور

شمع مه و مهر را از ان نور

از طره {و؟} گیسوی درازش

از سرو روان سر فرازش

در پای دلم فتاده زنجیر

در گوشه ی محنتم زمینگیر

زان رخ که چو مهر و ماه باشد

روز و شب من سیاه باشد

از چشم خوشش که فتنه خیزد

خوناب دلم ز دیده ریزد

داغی است مرا به سینه زان خال

آشفته ز زلف او مرا حال

             ****

بخرام به آن دیار ،زنهار

بگذر سوی آن نگار ،زنهار

بینی چو به این صفت عیانش

زن بوسه به خاک آستانش

آنگاه بگوکه خسته ی تو

بر خاک سیه نشسته تو

دیدم که در سر شک می سفت

می ریخت زدیده خون و می گفت:

کای مونس جان بیقرارم

مرهم نه سینه ی فگارم

ای وصل تو اصل شادمانی

سرمایه ی عمر جاودانی

ای ماه سپهر خوبرویی

روشن زتو محفل نکویی

ای مهر خجل ز ماه رویت

/ 0 نظر / 13 بازدید