در ثنای حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کرد از عهد جوانی یاد، زال روزگار

ساخت نو پیرانه سر، پیرایه ی پیرار و پار

ساقی دوران دگر آبی به جام خاک ریخت

کانچه اندر سینه پنهان داشت، گردید آشکار

پایکوبان بر نوای طوطی و دراج، سرو

دست افشان بر سرود قمری و بلبل چنار

باغ، از گلهای سرخ و راغ، از اوراق سبز

در برش حمرا حریر و بر سرش خضرا خمار

همچو چشم و روی خوبان، نرگس و گل را عیان

دیده ی عابد فریب و چهره ی زاهد شکار

لاله اندر بوستان بی غازه رویش را فروغ

نرگس اندر گلستان بی باده چشمش را خمار

وادی ایمن نباشد باغ و اینک کرده بین

هر درخت از آتش گل نخله ی طور آشکار

نیست موسی شاخ و چون دست و عصای موسوی

آشکارا کرده بیضای گل و ثعبان خار

پیکر کوه گران از ریزش ابر مطیر

دفتر برگ خزان از جنبش باد بهار

این یکی چون جسم فرعون آمد اندر آب غرق

وان یکی چون گنج قارون در زمین شد خاکسار

گر نه با انفاس عیسی همنفس پیک شمال

ور دم روح القدسی همدم نه با باد بهار

پیکر خاک از چه جست از روح نامی زندگی؟

مریم شاخ از چه شد از عیسی گل باردار

چون سلیمان تکیه بر تخت سلیمان کرد گل

بر فراز شاخ ، در الحان داودی هزار

یوسف گل پیرهن چاک از زلیخای صبا

طفل سوسن را زبان گویا به پاکیش از کنار

ابر سیمابی به راغ و لاله ی روشن به باغ

عاشق وامق سرشک و شاهد عذرا عذار

لاله را داغ درون و عارض رنگین بود

از دل مجنون نشان وز روی لیلی یادگار

روی گلبرگ طری افروخته شیرین صفت

قامت سرو سهی افراخته پرویزوار

در نوا بلبل به آهنگ نکیسا، ز آشیان

نغمه زن قمری به لحن باربد،  از شاخسار

بر کنار سرو، قمری مانده بی آشوب زاغ

بلبل اندر بستر گل خفته بی آسیب خار

باغ پر نسرین و من در گوشه ی خلوت غمین

دشت رنگین و من اندر کنج تنهایی فگار

ناگهم طاوس مستی جلوه کرد از در، کزو

گویی اندر کلبه ام زد چتر طاوسی بهار

محفلم را از قدوم او ، ز بزم حور، ننگ

کلبه ام را با وجود او ، ز باغ خلد، عار

با رخ رنگین او ، فارغ دل و آسوده چشم

از تماشای گلستان و ز سیر لاله زار

گشته از شمشاد قدش سرو کشمر منفعل

مانده از خورشید رویش ماه نخشب شرمسار

از دهان نوشخندش، معجز عیسی عیان

وز نگاه چشم بندش، سحر هاروت آشکار

گیسوی عنبر طرازش، بند دلهای غمین

حلقه ی زلف درازش، دام جانهای فگار

همچو صیادان شکار انداز از مژگان تیر

همچو شیادان کمند افکن ز زلف تابدار

برده از درج گهرریز و کمند مشکبیز

رونق لعل بدخشان، قیمت مشک تتار

داده ترک چشم را خنجر ز مژگان دراز

کرده بر تن راست درع از طره ی آشفته تار

گشته از نوشین دهانش دلبر نوشاد، شاد

مانده با فرخنده رخسارش بت فرخار، خوار

بر رخش ابرو عیان یا بر هوا قوس قزح

یا به گردون ماه نو، یا بر کف شه ذوالفقار

مظهر الطاف یزدانی علی عالی آن

کز وجودش شد کمال قدرت حق آشکار

علت ایجاد عالم کزو وجود او کنند

امهات سفلی و آبای علوی افتخار

وهق او پروین کلاف و سیف او ذابح غلاف

سهم او شعری شکاف و رمح او رامح شکار

چتر او خورشید سای و دست او خیبر گشای

نطق او معجز نمای و کلک او قرآن نگار

دلدل او را ستام و قنبر او را غلام

مهر گردون احتشام و چرخ انجم اقتدار

خشم او صرصر صریر و قهر او آذر نظیر

عفو او اندک پذیر و لطف او آسان گذار

شد چو دید از وی نوی، این دستگاه خسروی

داد را بازو قوی، بیداد را پیکر نزار

خشک اگر ماند نخیل آن را چه غم کش شد دخیل

ابر گو باشد بخیل آمد چو دستش قطره بار

نوح چون گشتش دخیل و خضر را شد چون دلیل

شد چو همدم با خلیل و گشت با موسی چو یار

کشتی از آبش کشاند آب روان بخشش چشاند

ز آتشش در گل نشاند از نخلش آتش داد بار

خواست تا در خیل او باشد سپهداریش شغل

خواست تا در جیش او باشد زره سازیش کار

رام شد صرصر سلیمان را به زیر اندر خرام

نرم شد داود را آهن به دست اندر فشار

برق تیغ آسمان سایش به هنگام نبرد

باد گرز کوه فرسایش به گاه کارزار

بر رود از ماه و سازد سینه ی خورشید ریش

بگذرد از گاو و سازد پشت ماهی را فگار

قهرمان چرخ او را از پی پاس حریم

مشعل خورشید او را از غم شمع مزار

خنجر خونریز خور هر صبح بندد بر میان

اشک خونین شفق هر شام ریزد بر کنار

از شکوه او نمی سودش اگر بر پشت زین

وز نهیب او نمی بودش اگر بر سر مهار

ره نمی جست این چنین خنگ فلک بر گرد خاک

تن ، نمی داد این چنین گاو زمین در زیر بار

گر کند از حکم محکم چرخ را منع از خرام

ور کند از امر جاری خاک را منع از قرار

کشتی چرخ روان، همچون زمین یابد سکون

لنگر خاک گران چون آسمان گیرد مدار

                          *******

حکم، حکم توست ، ای نفس تو نفس مصطفی

دست ، دست توست ای دست تو دست کردگار

مصطفی بر جا، که را امید ره بر صدر شرع؟

دست حق پیدا ، که را چشم ظفر بر کارزار؟

دیگری را بر تو بگزیند کسی کو برگزید

سامری بر موسی و گوساله بر پروردگار

کی کسی ابلیس را داده است بر آدم شرف؟

کی کسی کرد اهرمن را بر سلیمان اختیار؟

گرچه در طاعات یزدانی بود، سالی دو سه

گرچه با مهر سلیمانی بود روزی سه چار

مسند یوسف کجا گردد شکار انداز گرگ

منزل عیسی کجا گردد چراگاه حمار؟

پیش یعقوب ار چه رخ مالید روزی بر زمین

توشه ی عیسی بر آن هر چند شد یکچند بار

گر نبودی صیقل شمشیر تیزت تا ابد

ماندی اندر زنگ کفر آیینه ی اسلام ، تار

کعبه چون شد مولدت، جست این شرف ، ورنه ز چیست

خاک را این احترام و خاره را این اعتبار؟

گاه زر ریزی و گوهر پاشی از دست و دلت

خازن کان منفعل، گنجور دریا شرمسار

کان نه چون طبع جواد تو، که کان اندر بدخش

ابر، نه چون دست راد تو، که ابر اندر بهار

تیشه ها بر دل خورد تا گوهری آرد ز سنگ

قطره ها ریزد ز رخ تا درّی آرد ز بحار

گاه بخشش کان طبعت، مفلسان را در بغل

گاه ریزش ابر دستت سایلان را در کنار

بی تعب باشد به دامن لعل و لعل تابناک

بی طلب ریزد به خرمن درّ و درّ شاهوار

قهرمان احتساب و پاسبان عدل تو

خستگان را شد چو یاور، عاجزان را شد چو یار

صعوه با شاهین کند پرواز از یک آشیان

گور با ضیغم بود انباز، در یک مرغزار

زیردستان را دهد چون پنجه ی لطف تو زور

چیره دستان را کند چون شحنه ی عدل تو خوار

کبک گردد چرخ افگن، صعوه گردد باز گیر

گور گردد شیر اوژن، بره گردد گرگ خوار

در شمار بندگانت هر که خود را بشمرد

نشمرد ایزد گناهش را برو روزِ شمار

روز هیجا از خروش رزمجویان چون شود

وحشت محشر عیان ، شور قیامت آشکار

تیغ گردد از دو سر خندان چون برق اندر غمام

کوس گردد از دو سو نالان چو رعد اندر بهار

در بر هر سرفراز و بر کف هر رزمساز

جوشن خنجر گذار و خنجر جوشن گذار

کرده تیغ آبگون و ساخته نعل هیون

لاله گون صحرا ز خون و نیلگون دشت از غبار

کوشش رویین تنان چندان که از خاطر برد

زال گردون داستان رستم و اسفندیار

ذابح اندر پیش تیغ پر دلان در الامان

رامح اندر پیش رمح سر کشان در زینهار

باره بر تن ها تگاور، چون پلنگ اندر جبال

تیغ در خونها شناور چون نهنگ اندر بحار

گردن شیران نهنگ تیغ برّان را غذا

گرده گردان عقاب تیر پران را شکار

بر هوا افتد چو نقش از صورت شیر علم

بر فلک تابد چو عکس از شکل گرز گاوسار

گاو گردون پرسد از شیرش همی راه گریز

شیر گردون جوید از گاوش همی سمت فرار

آیی از یکسو برون، تأیید یزدان رهنمون

زیر رانت دلدل و بر دست رخشان ذوالفقار

قائد نصرت ز پیش و سائق دولت ز پس

لشکر فتح از یمین و خیل اقبال از یسار

خنگ کوه اندام تو از پردلان پیلتن

تیغ تارک سوز تو از سرکشان پایدار

هر که را بر تن دود، فارغ کند از حبس گور

هرکه را بر سر رسد ایمن کند از ننگ دار

پرتو خورشید شمشیر تو بر هر کس فتد

سایه بر وی نفکند چون کرکس مردار خوار

تشته لب او، لیک خونش آبگاه وحش و طیر

گرسنه او، لیک اندامش غذای مور و مار

ای تو را بس تاج و تخت از هل اتی و لافتی

از مرصع تاج ننگت، از مکلل تخت عار

سالها شد کارزویم بود در دل تا تو را

هم زبان ، هم خامه گردد مدح خوان، مدحت نگار

طبع عالی جست گوهر ریز بحری از بحور

دست خالی خواست لؤلؤ خیز بحری از بحار

تا از آن گوهر کند رنگین ورق بهر مدیح

تا از آن لؤلؤ کند سنگین طبق بهر نثار

می شدم گلشن به گلشن ، بال گستر ، پر فشان

می شدم وادی به وادی، رهسپر، منزل سپار

گلشنی دیدم عیان در وی نهالان ارم

وادیی دیدم روان در وی غزالان تتار

خویش را دیدم در آن گلشن چو افکندم نظر

خویش را دیدم بر آن وادی چو افتادم گذار

زاغ گنگ و نغمه سنج از هر طرف بس عندلیب

مور گنگ و قطره زن هر گوشه چندان شهسوار

وادیی چون عنصری و ازرقی در وی روان

گلشنی چون انوری و فرخی در وی هزار

آشیان کردم به اقبال تو بر هر شاخ گل

دام گستردم به نیروی تو در هر مرغزار

تا از آن رنگین نهالان دسته ای بستم  ز گل

تا از آن مشکین غزالان گلّه ای کردم شکار

می شدم منزل به منزل، پایکوبان، رهنورد

می شدم محفل به محفل، دست کوته، دلفگار

از رفیقان منزلی دیدم گروه اندر گروه

از حریفان محفلی دیدم نگار اندر نگار

منزلی آنجا، سنایی ، لامعی را همزبان

محفلی مختاری آنجا با معزّی میگسار

کعبه ی کوی تو کردم قصد و گشتم پی سپر

طاق ابروی تو کردم یاد و گشتم جرعه خوار

فکر همراهان نکردم بود چون مقصد عظیم

سوی همبزمان ندیدم بود چون می خوشگوار

رهروان با شوق مقصد ایمن از بُعد طریق

میکشان با ذوق مستی فارغ از رنج خمار

باد، باشد خاره را تا جای، گوهر در بغل

باد، باشد خار را تا منزل گل در کنار

دوستانت را بر افسر گوهر و بر دست، گل

دشمنانت را به بالین خاره و در پای، خار

 

/ 0 نظر / 24 بازدید