مدیحه 3

در صحن باغ و راغ کشاورز مهرگان

    بدرود ارغوان و فرو کِشت زعفران

باد صبا که گوهری باغ و راغ بود

    اکنون ببین که زرگر باغ است و بوستان

گلزار را که از خفقان ، گونه بود سرخ

    امروز رنگش از یرقان می دهد نشان

نیسان گذشت و نوبت تشرین رسید و یافت

    بر عسکر بهار، ظفر لشکر خزان

صراف مهر، در چمن و بوستان گذشت

    بیجاده ریخت از کف و برچید بهرمان

لیلی ز دشت رفت و رسید از قفاش قیس

    نقشی که دید از قدمش سود رخ بر  آن

پرویز، بهر عرض خزاین به باغ رفت

    گنجور بر گشاد سر از گنج شایگان

بهرام آفتاب، قدم زد به کاخ زرد

    آفاق گشت جلوه گر از سبز پرنیان

گویی گرفته است چمن دین موسوی

    کرده به زرد خرفه بدَل، زرد طیلسان

یا چاک گشته زهره ی گاو زمین ز بیم

    از ضرب گرز و صدمه ی تیغ خدایگان

یا در چمن به عزم تماشا گذشته است

    با دست زر نثار، محمد حسین خان

ماری است رمح او و دل دشمنش مغاک

    مرغی است تیر او و سر خصمش آشیان

در دست او قرار چه دارد به غیر تیغ؟

    در عهد او فقیر که باشد به غیر کان؟

گیتی چو بقعه ای و بر آن عدل او حصار

    مردم چو گله ای و بران حفظ او شبان

سبع شداد و سبعه ی سیاره بر درش

    آن هفت آستان بود این هفت آسمان

از گنج شایگانی، پرویز شاد و او

    صد گنج شایگان دهد از کف به رایگان

ای سایه ی تو غازه گر روی آفتاب

    ای پایه ی تو پی سپر فرق فرقدان

لنگ است و سست در حرم و بام قدر تو

    پای برید وهم و پر طایر گمان

در ساحت زمین و بساط زمان تویی

    کارایش زمینی و پیرایه ی زمان

افتد تو را چو رای سواری روا بود

    نه توسن فلک به کف تو نهد عنان

گسترده تا بساط تو را بر زمین، فلک

    پشت زمین ز روی فلک می دهد نشان

ضحاک فتنه شد متواری ز بیم تو

    گرزت نه گاوسار و درفشت نه کاویان

هر گنج را که دست بر آن یافتی تو، چون

    بر باد دادی از کف دُرپاش دُر فشان

قارون ز بیم بر سر گنج خود این قدر

    بر فرق ریخت خاک، که در خاک شد نهان

آرش کند به قدرت شست تو  اعتراف

    دستان زند به قوت دست تو داستان

هر جامه ی سرور که خیاط دهر دوخت

    هر تیغِ کین که تُرک فلک آخت از میان

بر قد دوستان تو آراستش نخست

    بر فرق دشمنان تو کرد اول امتحان

از کثرت بنین بود و قلت سنین

    خصم تو غره ، تا به بنان آوری سنان

رضوان به بزم تو نکند یاد هشت خلد

    رستم به رزم تو نبرد نام هفت خان

بندد پسر به خدمت تو در شکم ، کمر

    بخشد جنین به الفت تو در رحم جنان

صیت تو رفته است ز خاور به باختر

    وصفت ز قیروان شده تا حد قیروان

از استخوان سینه ی دشمن بود غذا

    تیر تو را که هست سعادت ز پی روان

گویی به خاصیت چو هما آمد آنکه هست

    سرمایه ی سعادت و قانع به استخوان

در بزم تو جواد بود همسر بخیل

    در رزم تو شجاع بود همدل جبان

در عهد تست ، زهره به تقوای مشتری

    از عدل تست، دزد به انصاف پاسبان

رخسار فتح راست، حسام تو آینه

    راز سپهر راست ضمیر تو ترجمان

عدل تو گسترد به جهان چون بساط امن

    حفظ تو بسپرد به زمان چون خط امان

در مرتعِ پلنگ کند خواب، گوسفند

    در آشیانِ باز، نهد بیضه ماکیان

هر جا که تکیه گاه تو، توفیق را وطن

    هر جا که جلوه گاه تو ، اقبال را مکان

باشد اشارتی ز جمال تو آفتاب

    باشد کنایتی ز ضمیر تو ضیمران

آسان توان به بام فلک، رفت اگر کشد

    از فکر تو کمند و ز رای تو نردبان

کهترنواز ! دادگرا ! بنده پرورا !

    ای با تو حق، چنانکه تو با خلق ، مهربان

بر طرز این قصیده مرا میل کرد طبع

    دیدم چو در سفینه ی یاران باستان

افتاد با بضاعت مزجاۀ در هوس

    بگشاد در مقابل ایشان در دکان

بی ساز و برگ و همدمی، از خامی طمع

    افتاد همچو گرد به دنبال کاروان

نفگنده ابر تربیتی سایه بر سرم

    خودرو نهالیم که شدستم ثمرفشان

باغی که از سحاب بهاری نمی یافت

    روید به جای لاله و گل  ،خار و خس در آن

نخلم به اقتضای طبیعت کشیده سر

    نیرو مرا به پرورشی نیست در جهان

هنگام قحط و ، جانب کنعان مرا گذار

    با خشکسال ، نشو گیاه مرا قران

نخل مرا ز پرتو مهر تو پرورش

    فرق مرا ز سایه ی لطف تو سایبان

تا بوده ام ز شهر خود و مرز خویشتن

    تا بر کسی مباد بود صحبتم گران

نگشاده ام زبان به برِ هیچ شهریار

    ننهاده ام قدم به درِ هیچ مرزبان

پیچیده شد به دامن عزت مرا قدم

    در بسته شد به مهر قناعت ، مرا زبان

/ 0 نظر / 13 بازدید