در تاریخ زراندود کردن گنبد منور حضرت امام حسین(ع)

این زرنگار قبه چه کز عکس و بام در
اندوده است قبه ی افلاک را به زر؟
این مرتفع بنا چه که صف نعال آن
بر صدر آسمان به حقارت کند نظر؟
این سرفراز کاخ چه کز غایت علو
بیرون کشیده است ز جیب سپهر ، سر؟
این عرشِ فرش اساس چه کز فرطِ ارتفاع
هست از فرازِ عرش، نشیبش فرازتر؟
این طرفه غرفه چیست که بهر نظاره اش
سکان خلد ، کرده سر از غرفه ها به در؟
عکسش بود پدید در آیینه ی سپهر
همچون صواع یوسفی از رحل پیله ور
عاجز شد از مدارج آن راصد خیال
اعرج شد از معارج آن عارج فکر
نه پایه نردبان فلک عاجز آیدش
جوید بر آستانه ی اندیشه راه اگر
از بس نظاره ی در و بامش ، نجوم را
شب تا به روز باز بود دیده از سهر
خورشید نیست اینکه تو هر روز، بینیش
کافتد ز دشت خاور، در جیب باختر
گویی که از نظاره ی این قصر، چرخ را
گردیده است افسر زرین رها ز سر
ای آسمان ، به خشت زری فخر تا به کی؟
هر شام پوشی و دهیش جلوه هر سحر
هر خشت این بنا زر و ، طالع به روز و شب
از یک سپهر، این همه خورشید جلوه گر
گفتم مگر که مبدع افلاک خواسته است
کاعداد تسعه ی فلکی را کند عشر
گفتا خرد فلک نبود این، ولی فلک
بسته است از مجره پی طوف آن کمر
این اصل کون آمده، آن مایه ی فساد
از پرده دار فرق بود تا به پرده در
گردون در آن به غالیه سایی است مستمال
رضوان دران به مجمره سوزیست مشتهر
کروبیان گزیده بر اطرافش آشیان
روحانیان گرفته به پیرامنش مقر
اهل بصیرت از در و دیوار آن کنند
نظاره، دیده آنچه کلیم الله از شجر
تا پای زائرانش آساید از غبار
تا فرق خادمانش ایمن بود ز ضر
میکال در فضایش گسترده است بال
جبریل در هوایش افراشته است پر
عاجز خور از نظاره ی سطحش ، مگر کشد
از تربت منور آن، کحل در بصر
بی رجمی از شهاب ز گردون ساحتش
ابلیس در هراس بود، دیو در حذر
خشتش که صبح کرده صفا را از ان طلب
خاکش که حق سرشته شفا را در آن اثر
آن داده از فروغ کف موسوی نشان
وین کرده از خواص دم عیسوی خبر
در جیب آنکه یافت دران روضه خوابگاه
در دست آنکه جست درین بقعه مستقر
پروانه ی دخول جنان و خلود خلد
خط امان دوزخ و آزادی سقر
اینجا بود که دست درخت افکن سپهر
در پای نخل گلشن دین زد ز کین تبر
اینجا بود که کشتی آل نبی شکست
خاموش نوح آن ولی از ربّ لاتذر
اینجا بود که ناخن یأجوج فتنه شد
در سد دین و پایه ی اسلام رخنه گر
اینجا بود که صرصر جور و تگرگ کین
نگذاشت از ریاض رسالت به جا ثمر
اینجا ز گردش فلک کجمدار برد
روباه ماده طعمه ز پهلوی شیر نر
اینجا ز خون شافع روز شمار، کرد
شمر لعین روانه به روی زمین شمر
اینجا به کین، مودت قربی بدل شده (است)
اجر نبی هبا شده، حق علی هدر
اینجا شد از خسوف ، مه چرخ، مختفی
اینجا شد از کسوف، شه شرق،مستتر
اینجا فتاده قائمه ی عرش بر زمین
اینجا گسیخت عقد ثریا ز یکدگر
این مشهد حسین علی ، سبط مصطفی است
در پای آن بود سر افلاک پی سپر
شاه مدینه بارگه کربلا سریر
سلطان مرتضی نسب مصطفی گهر
رخشنده گوهر صدف خیرةالنساء
تابنده اختر فلک سید البشر
رخسار او ز فارس گردون دهد نشان
دیدار او ز فاتح خیبر دهد خبر
در مهر و کین او بود آثار خوب و زشت
در حب و بغض او بود آیات خیر و شر
گرگان کوفه پیرهنش ره به خون خضاب
کردند، آسمان چو جدا کردش از پدر
برداشت دل ز جان، پی آمرزش جهان
داد از پی شفاعت امت ز دست، سر
دردا و حسرتا که جهان در مصیبتش
افروخت آتشی که تفش سوخت خشک و تر
بر خوان دهر خلق جهان را ز ماتمش
جز اشک چشم و لخت جگر نیست ماحضر
سرخ از شفق سپهر مگو، این عزا ببین
رنگین ز لاله دشت مدان، این ستم نگر
شد ساغر سپهر، لبالب ز خون دل
شد دامن زمانه پر از پاره ی جگر
گفتم اگر چه خاک در این بزرگوار
باشد ز زر ز رتبه و مقدار ، بیشتر
ز اهل عطا، که یافت به ترتیب آن، محل؟
ز اهل سخا، که جست به تذهیب آن ، خطر؟
از شیعیان، که گشت به این فیض ، مستفیض؟
از دوستان ، که گشت به این نام، نامور؟
از دولت که شاهد زریافت این جمال؟
از همت که زاده ی کان جست این هنر؟
از خسروان به اسم که این قرعه زد قضا؟
از سروران به نام که این سکه زد قدر؟
گفت آنکه بحر و کان ز درش جسته زینهار
خاقان دهر و خسرو بحر و خدیو بر
یعنی سمی شاه رسالت، محمد آن
از خسروان به رتبه فزون ، از نسب زبر
آن افتخار دوده ی قاجار، کش رسد
تخت و نگین خسروی از جد و از پدر
تیغش کند به کاسه ی جمشید، خون دل
تیرش زند به دیده ی خورشید ، نیشتر
قائم شود قیامت، هرجا برد سپاه
محشر شود پدید به هر جا کشد حشر
دوران نیابد از پی مجروح او علاج
گردون نجوید از پی شمشیر او سپر
ایوان مدح کسریش از عدل، منکسر
طومار وصف حاتمش از جود، مختصر
تیرش چو روز کینه کند از کمان گذار
گرزش چو گاه حمله کند بر هوا گذر
مرغی است آن ، که سینه ی خصمش بود، مطار
ابریست این، که خون عدو باشدش مطر
در سینه ی سمک، زین رمح او شکاف
در خرمن فلک ز سر تیغ او شرر
گرزش به گاه حمله کند چشم مهر، کور
کوسش به وقت ناله کند گوش چرخ، کر
با داستان معرکه ی او ز یاد برد
دستان حکایت پدر و قصه ی پسر
کوتاه، اطلس فلکش از قبای قدر
از بهر آستینش، ناچار، آستر
نقش است بیم او به دل خصم بی وجود
نقشی بر آب او و بر آن نقش بر حجر
ز اندام قدر و بازوی جاهش گسیخته
درع نجوم و حلقه ی قوس فلک وتر
نخلی بود نخورده جز از خون دشمن آب
رمحش از آن بجز سر دشمن نداد بر
آورد در رکاب چو پا، در بنان عنان
شد همرکاب فتحش و شد همعنان ظفر
القصه چون تمام شد این گنبد و از ان
زر یافت زینت دگر و زیور دگر
فارغ ز عکس بام و درش گشت روزگار
روز از فروغ شمس و شب از پرتو قمر
کلک صباحی از پی تاریخ آن نگاشت:
در گنبد حسین علی ، زیب جست زر
تا یابد از عطای شه شرق هر صباح
زین گنبد رفیع به تذهیب تازه فر
پاینده باد بانی این گنبد رفیع
وز بام چرخ، قبه ی جاهش رفیع تر
ذکرش یود در السن و افواه، منتظم
خیرش بود در انفس و آفاق، منتشر

/ 0 نظر / 28 بازدید