به پاسخ یکتن از یاران خویش

جعلت فداک ای نسیم صبا

روا از تو امید شاه و گدا

به من بین و آنگه زراه کرم

به خاک عرب رو ،ز خاک عجم

طلب کن دران خاک عنبر سرشت

که پهلو زند از صفا بر بهشت

مزاری دران فرش ،بال ملک

خم از سجده اش قامت نه فلک

شب و روز در طوف آن مهرو ماه

دو شاه فلک رتبه را تختگاه

یکی موسی آن شاه با عدل و داد

دگر سرور دین ،تقی جواد

شود چشم ازان خاک چون روشنت

فراموشکاری مباد از منت

چو بینی دران روضه سروی روان

به دورش تذرو دلم پر فشان

بود فخر ایام ،حاجی حسین

مرا خاک نعلین او نور عین

نگاهت چو افتد به سیمای او

بزن از ادب بوسه بر پای او

که من بنده و اوست مولای من

بود حاصل از وی تمنای من

پس آنگه به مدحش سخن سا زکن

سخن از زبان من آغاز کن

که ای نیک ذات خجسته صفات

عیان از بیان تو آب حیات

شنیده است تا نکهت بوی تو

گشاده است تا دیده بر روی تو

ز ژاله بود چشم گل پراز اشک

دل لاله خون گشته از داغ رشک

ز ژاله به رخ لاله دارد عرق

نهاده است نرگس زراندر طبق

کند کی کمال تو را عقل ،حصر

ارسطوی عهدی ،فلاطون عصر

خطا گفتم ازاین خطا غم مدار

ازین نسبتت ننگ ازین نام عار

کمال تو می کرد اگر آگهش

به سوی تو گر اوفتادی رهش

کمال ارسطو نمی کرد نشر

فلاطون نشستی به خم تا به حشر

من و وصف تو ای محیط کمال

خیالی بود باطل امری محال

ازین گفتگو به که بندم دهان

پی عرض مطلب گشایم زبان

مرا بود روزی دل از هجر ،خون

زبانی پر از شکوه از چرخ دون

که آمد ز در دوستی محترم

چو مرغ سلیمان مبارک قدم

به من نامه ی نامیی از تو داد

ازان جان و دل گشت خندان و شاد

چه نامه که یک درج در بسته پر

زرخشنده ی لعل و فروزنده در

چه نامه که یک باغ آراسته

زگلهای مضمون نوخاسته

بیاضش چو رخساره ی مهوشان

ز عکس مه و مهر داده نشان

 سوادش چو خط بتان مشکرریز

به چشم غزالان چین سرمه بیز

چنان تازه زان نامه ام شد نفس

که از نکهت باغ ،مرغ قفس

چو از بخت خویشم نبود این گمان

رساندم سر از فخر بر آسمان

یکی خواجه را شیوه باید چنین

بود از زبردست این دلنشین

که از بندگان یاد گاهی کند

سوی زیردستان نگاهی کند

در آن نامه چون نیک دیدم تمام

چنان نقش بود از نقش مشک فام

که کردی توقف در آن آستان

به روحانیان گشته همداستان

که باشد که این آرزو نبودش؟

به خود دائم این گفتگو نبودش

که باشد درآن آستان جاودان

زند طعنه بر ساکنان جنان

ولی دور از رسم یاری بود

عجب از ره دوستداری بود

که خوشدل نشینند در بوستان

نیارند یاد غم دوستان

 دل از انتظارت اگر گشته زار

 بود آگهیت ازغم انتظار

خدا داند و چون من آنکس که هست

به هجران یاری چو تو پای بست

که هجر تو با من چها کرده است

چها با من مبتلا کرده است

نباشد امیدی جز این در دلم

که تا هست از زندگی حاصلم

نشینم به بزم تو خندان و شاد

نیارم دگر از غم رفته یاد

ز نور ضمیرت شوم بهره یاب

که تا افتدم سایه بر آفتاب

چو حاصل شد از بخت ، فیروزیت

بحمدلله این فیض شد روزیت

همین چشم دارم کز انعام عام

نهی رخ بر آن خاک چون صبح و شام

شوی دستگیر از دعایی مرا

که نبود جزین مدعایی مرا

خداوندگارا، وفاپرورا،

گزین صاحبا، نازنین سرورا

شد آن دم که لب بندم از مدعا

گشایم زبان بهر عرض دعا

که هست از ادب دور، طول مقال

خصوصاً به نزدیک اهل کمال

بود تا ز دور فلک در جهان

ز شادی و اندوه ، نام و نشان

شود دوستان تو را شاد ، کام

بود عیش بر دشمنانت حرام

/ 0 نظر / 10 بازدید