مدیحه 4

جهان چو بخت خدیو زمانه گشت جوان

قدم به تخت کیان زد خدایگان جهان

نهاد افسر جمشید بر سر افریدون

نشست بر سر تخت قباد نوشیروان

کمر به خون سیاووش بست، کیخسرو

سپه کشید به توران ، تهمتن ایران

نگین گرفت سلیمان ز دست اهریمن

خلاص شد مه کنعان ز حیله ی اخوان

شکست قلب دی از صولت سپاه بهار

به جلوه گاه شرف کرد آفتاب مکان

زمانه کرد مهیا، بساط عیش و نشاط

سپهر کرد ممهد ، بساط امن و امان

به جای جد و پدر  ،تکیه زد به طالع سعد

سپهر جاه و جهان جلال ، جعفر خان

پشنگ هنگ و سیاووش هوش و کسری رای

قباد شوکت و دارا شکوه و جم فرمان

زراسب اسب و فرامرز گرز و برزو برز

زواره خنجر و آرش کمان و گیو سنان

چو کار جنگ کند راست ، آردش بی خواست

چو برگ حرب کند ساز بخشدش آسان

سماک نیزه و خورشید خود و پروین درع

هلال تیغ و مجره کمند و قوس کمان

به دست تیغ ، کند جا چو در صف پیکار

به کف سنان  ، چو نهد پا به عرصه ی میدان

زند به سوک پدر تاج بر زمین ، بهمن

کند به مرگ پسر جامه نیلگون ، دستان

نهد به دست درم ریز پا چو بر مسند

کند به چنگ گهرپاش جا چو در ایوان

به حرص حاتم فتوی دهد قبیله ی طی

 به نخل معن گواهی دهد بنی شیبان

به صید بره کند تیز گرگ اگر چنگال

به قصد گور گشاید اگر هزبر دهان

به تیغ خشم ببرد ز چنگ آن ناخن

به گاز قهر برآرد ز کام این دندان

نسازد ار ز پی خدمتش ستاره صلاح

نبندد ار ز پی طاعتش سپهر میان

به نوک نیزه زند چاک جوشن انجم

به ضرب تیغ ببرد نطاق کاهکشان

زهی ز وسعت قدر تو لنگ پای خیال

زهی ز رفعت جاه تو سست ، بال گمان

به پیش زینت بزمت کزوست عقل خجل

به جنت رفعت قصرت کزو خرد حیران

حقیر، مایه ی اجرام روشنان سپهر

فقیر، پایه ی اطباق گنبد گردان

گر احتساب تو هر شب نبودیش هر شب

به بزمت آمدی از چرخ، زهره رقص کنان

ز شش جهت که ز حکم تو سر کشد؟ کاید

بر آستان تو از هفتم آسمان کیوان

جهان به دور تو ایمن، که گرگ را چه گذر

به گله ای که شبان است موسی عمران

مباد رأی تو را زین ملال اگر یکچند

فلان به جای تو بگزیده ملک یا بهمان

نهاد بختی گردون به چنگ غیر، زمام

سپرد توسن دولت به دست غیر، عنان

کنون به رشته ی حکم تو آن سپارد  ،سر

کنون به داغ قبول تو این نگارد ، ران

به ملکت تو که آن را خرد ندید کنار

به کشور تو که آن را گمان نیافت کران

غزال  ،خواب کند در مقام شیرین عرین

حمام، بیضه نهد در کنام باز جوان

به روزگار تو کایمن بود ز نقص زوال

به دور تو که بود فارغ ا ز غم حدثان

به بره گرگ بود غمگسارتر از میش

به گله شیر بود دوستدارتر ز شبان

به دور حکم تو شاید نبیند ار آسیب

به عهد عدل تو زیبد نیابد ار نقصان

ز تندباد، سراج و ز سنگ خاره ، زجاج

ز شاهباز ، دجاج و زماهتاب ، کتان

کند  ،چو برق عنان توسن آیدت در رقص

کند ،چو شعله فشان ناوکت شود پران

به پای اسب تو ، جسم مخالفان ، حرکت

به بال تیر تو ، جان معاندان، طیران

فروغ عدل تو تابید تا درین گلشن

نسیم حفظ تو تا شد درین حدیقه وزان

به صحن باغ  ،خس آساید از ستیزه ی برق

به مهد شاخ  ، گل آرامد از نهیب خزان

فلک سریر خدیوا ، گذشت چون ز فلک

ز پایبوسی تو  ،پایه ی سریر کیان

بر آستان تو هر کس،  به نزل تهنیتی

گرفت پیشی از امثال و سبقت از اقران

مرا که آمدم طالع زبون مسکین

مرا که باشم از اقبال پست  ، بی سامان

نه مایه ای که دهم جلوه در برآنها

نه پایه ای که زنم قطره در صف ایشان

ندیده تقویتی از رعایت خسرو

نجسته تربیتی از عنایت سلطان

ز بحر طبع ، یکی رشته ی در آوردم

که هست عقد ثریا ز نظم آن حیران

ز واقفان حضور تو باز کردم شرم

به پای حاجبت افشاندم و پی دربان

گر از قبول تو یابد نظر، زهی دولت

ورش به بخت من افتد گذر، زهی حرمان

علیمراد چو رفت از جهان به حکم اجل

تو را که جان جهانی، سپرد جان و جهان

به ضبط سال جلوس مبارک میمون

که هست مبدأ تاریخ عشرت دوران

نوشت کلک صباحی: ز "قصر سلطانی "

" علیمراد " برون شد ، نشست " جعفرخان"

مدام تا که کند خنده گل ز تابش مهر

همیشه تا که خورد گوی لطمه از چوگان

ز فر بخت تو بادا ، دل ولی خرم

به پای رخش تو بادا، سر عدو غلطان

/ 1 نظر / 18 بازدید
بیدگلی

سلام لطفا" زندگینامه سلیمان صباحی بیدگلی را بگذارید