در رثای هاتف اصفهانی دوست خود

ناصح چه دهی پند من از گریه ی بسیار؟

تا دل نشود ریش نگردد مژه خونبار

هردم چه کنی منع من از گریه و زاری

جز گریه و زاری چه برآید ز دل زار؟

کوشی چو طبیبان ز پی چاره ی دردم

بهبود ازین درد ندارم من بیمار

بر روزنم ای مهر جهانتاب چه تابی؟

یکسان شب و روز است به چشمی که بود تار

ای بیخبر از حال دلم چند ملامت؟

کازاد ندارد خبر از حال گرفتار

ای چرخ پی نیستیم چیست شتابت؟

از هستی من کار نباشد به تو دشوار

همدرد من ای یار وفادار کجایی؟

سازیم مگر خلوتی آسوده ز اغیار

بر درد تو من گریم و بر حسرت من تو

شاید دلی از گریه توان کرد سبکبار

ای بی اثر افغان ،دلم از دست تو خون شد

ای خون شده دل، سینه ام از دست تو افگار

ای آه بکش شعله و از سینه برون شو

ای مردم چشم، اشک شو از دیده فروبار

بگشاد خزان دست به یغمای گلستان

افتاد ز پا سرو و فرو ریخت گل از بار

گلبرگ طری تخت برون زد ز گلستان

شمشاد جوان رخت سفر بست ز گلزار

از لطمه ی شب گشت سیه ، ناصیه ی روز

آیینه ی خورشید نهان ماند به زنگار

رفت آنکه عدیلش نتوان یافت در آفاق

رفت آنکه نظیرش نتوان جست در اقطار

هاتف سر احرار، که حیران شد و عاجز

ز اوصاف وی اوهام و ز توصیف وی افکار

رخشنده مهی از فلک احمد مرسل

تابنده دری از صدف حیدر کرار

نه ، نه، ملکی بود که منزل به فلک داشت

آمد به زمین و به فلک رفت دگر بار

بیرون تو زدی خیمه ازین عالم معنی

عالم همه در دیده ی من صورت دیوار

بنیاد امل هر چه بُوَد پست نکوتر

از بام خورنق بشنو نقل سنمار

/ 0 نظر / 41 بازدید