در نصب ضریح سیمین بر مرقد امیرالمؤمنین علی علیه السلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کرد در کار جهان، اندیشه چندین هوشیار

غیر نام نیک در وی نیست چیزی پایدار

چیست عمر جاودان، غیر از بقای نام نیک؟

ای سکندر در فراق آب حیوان غم مدار

شاخ ملکت را بجز عدل و سیاست نیست گل

نخل دولت را بغیر از برّ و احسان نیست بار

نیست از آثار خیر اندر جهان بهتر، که هست

نام نیکو مستدام و ملک و دولت مستعار

نیکبخت آنکس که نام نیک در عالم گذاشت

زنده ماند آنکس که خیری ماند ازو در روزگار

نیست از آغاز تا انجام ، بیش از یک دودم

 در سر انجامش بود اما نظر ز آغاز کار

هر که را گوشی ز تاریخ جهان آموخت پند

هر که را چشمی ز اوضاع جهان جست اعتبار

گر نیوشنده است گوش و گر پذیرنده است دل

داستان باستان او را بس است آموزگار

پایگاه هر کسی باشد به مقدار عمل

منزل عیسی به گردون، جای کیخسرو به غار

گرچه ابراهیم و اسماعیل رفتند از جهان

کعبه و زمزم از ایشان ماند اینک یادگار

از سلیمانست خود بیت المقدس را حدیث

زنده دارد نام ذوالقرنین، سد استوار

منت ایزد را که افسر بخش شاه تاجور

شکر یزدان را که گردون رخش امیر کامکار

زینت ایوان جم، فرمانده ی ملک عجم

داور دارا حشم، شاهنشه والا تبار

درة التاج حسن خان، خسرو خسرو نشان

افتخار دوده ی قاجار، سالار کبار

دین پناه دین پرست آقا محمد خان که هست

حامی دین پیمبر، سایه ی پروردگار

شیر حق را چاکر و بر پادشاهان پادشاه

شاه دین را بنده و بر شهریاران شهریار

دست حکمش نسر واقع را بر آرد پا ز گل

شست قهرش نسر طایر را همی سازد شکار

مزرع آمال احباب و ز دستش قطره ای

خرمن اعمار اعداء ز تیغش یک شرار

خسته ی زخم خلاف اوست عاجز از علاج

غرفه ی بحر عقاب اوست نومید از کنار

گر کند عدلش ریاست کس نبیند در جهان

قند را از آب خسران، موم را ز آتش خسار

نسبتی می داشت با دست و دل او گر نبود

گریه ی چشم سحاب و چین ابروی بحار

رایض حکمش کشد بر ابلق ایام، تنگ

سایس امرش کند یکران گردون را فسار

بخت گمره چند روزی رفت اگر زان آستان

باز بر خاک درش بنهاد روی اعتذار

بست با خاک در او عقد تأبید و خلود

تا جهان باقی است باشد بر در او خاکسار

قهر او گردنکشان را جسم کاه و جانگداز

لطف او بیچارگان را غمزدا و غمگسار

همتش مبذول خیرات است در سرو علن

فرصتش صرف مبرات است پنهان و آشکار

عدل و احسان پایدش پیوسته تا صبح نشور

نام نیکو داردش پاینده تا روز شمار

اینک از نفعی کزو باقی است در هر مملکت

اینک از خیری کزو دایر بود در هر دیار

داشت چون بر جان و دل مهر امیر المؤمنین

گشت جانش آرزومند و دلش امیدوار

تا نهد در بارگاه حیدر صفدر، اثر

تا گذارد بر در شاه ولایت یادگار

داد ترتیب ضریح بی نظیر دلپذیر

هم ز سیم خالص و از نقره ی کامل عیار

قبله ی احرار و سویش روی ارباب قبول

کعبه ی اخیار و عالم را طوافش اختیار

پیکری و اندر آن نقش محمد را وطن

بیشه ای و اندر آنجا شیر یزدان را قرار

خوابگاهی خفته در وی پادشاه هل اتی

بارگاهی اندر آنجا نوح و آدم جسته بار

حصنی و بغنوده اندر وی وصی مصطفی

مهدی و آسوده اندر وی ولی کردگار

سرور غالب علی بن ابیطالب کزو

شمع اسلام است روشن، نخل ایمان باردار

حجت حق، ساقی کوثر، امیرالمؤمنین

ثانی اثنین پیمبر، اول هشت و چهار

مهری اجرام سعادت را به دور او مسیر

قطبی افلاک سیادت را به دور او مدار

آن قضا رای قدر قدرت که بی فرمان او

هم قضا بی اقتضا و هم قدر بی اقتدار

پرتو مهر است از رای منیرش مستفاد

رفعت عرش است از فرش حریمش مستعار

از علو گنبد او، آسمان دزدد شکم

از فروغ قصر او خورشید افروزد عذار

جسته از خم کمندش گردن چیپال طوق

دیده از نعل سمندش گوش قیصر گوشوار

رشح کلکش خال زخسار عروسان ختن

خاک پایش سرمه ی چشم غزالان تتار

پیش دست زر فشانش گنج باد آورد، خاک

پیش شمع آستانش ماه عالمگرد، تار

آنچه او جوید، کند از پرده ی تقدیر ، رو

آنچه او خواهد، شود از ممکن غیب آشکار

رفعت اجسام سفلی را چو گردد شوقمند

پستی اجرام علوی را چو باشد خواستار

بر فلک گاو زمین را جا دهد بر جای تیر

بر زمین شیر فلک را باز دارد در شیار

کف ز سیمش خالی و زرین کلاهان پیروش

سر ز تاجش بی نیاز و تاجداران پیشکار

زرد زر را رخ که از زر دست او را هست ننگ

لعل را دل خون که دارد تار کش از لعل، عار

انتظام از تیغ و کلکش داشت بهرام(؟) و نداشت

تیر، کلک اندر یمین، بهرام، تیغ اندر یسار

روضه ی ایجاد را نخل وجودش تاره داشت

نه نشانی از خزان بود و نه نامی از بهار

گر نبودی شخص او باعث، نمی آراستند

بر قد گیتی قبای معلم لیل و نهار

ز آرزوی آنکه روزی بسپرد پای ویش

لاجوردی مهد هشتم چرخ شد گوهر نگار

دامن در، پیش او بیقدر چون چنگی خزف

خرمن زر پیش او بی قرب چون مشتی غبار

مخزن گوهر چه و دل، معدن علم رسول؟

گنج سیم و زر چه و جان، گنج راز کردگار؟

دست او را ابر نیسان خواستم گفتن که عقل

گفت خامش، دست یزدان را چه نسبت با بحار؟

هر که در خیل عبیدش کرد جا آزاده است

هر که در ذیل ولایش پنجه زد ، شد رستگار

نیست پیغمبر، ولی پیغمبری را شد وصی

کز وجود او بود پیغمبران را افتخار

شد سلیمان پیمبر را چو از کف خاتمی

برد، رخش ملک از دستش عنان اختیار

او به سائل خاتمی بخشید و تا روز جزا

خاتم دولت به نام نامیش شد نامدار

بازگشت خسرو خاور ز حد باختر

بهر یوشع بود یکبار از برای او دو بار

ناگزیر است از اجل او را ، کزو گیرد گریز

بسته بر خصمش فلک از شش جهت راه فرار

وقت رزمش داستان بیژن و هومان مخوان

گاه عزمش قصه ی اسکندر و دارا میار

در سپاهش هم نبرد بیژن و هومان ، دویست

در رکابش همسر اسکندر و دارا هزار

چون کشد بر خنگ تنگ از خصم برخیزد غریو

چون نهد بر رخش زین آید عدو را زینهار

چون شود پور نریمان روز رزم او را قرین

چون شود فرزند دستان روز جنگ او را دچار

مرتعش آن، تا که جوید از گه هیجا گریز

مضطرب این، تا که جوید از کجا راه فرار

فتح خیبر برد از خاطر حدیث هفتخوان

قتل عنتر کرد زشت افسانه ی اسفندیار

آن شنیدستی که روزی سرور مردان علی

کرد تلقین حرف دین بر مشرکی در کارزار

روی پیچید از قبولش مشرک، افگندش به خاک

کرد جا بر سینه، تا آرد سرش را بر کنار

بی ادب بر روی شاه افکند آبی از دهان

از گلویش شاه دین برداشت تیغ آبدار

دید گستاخی چنان، عفوی چنین، شد در شگفت

گشت علت جوی و گفت او را امیر بردبار

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید