در سوک درگذشت مادر خود

نیلی است جامه از ستم چرخ اخضرم

    خون دل است از خم گردون به ساغرم

بادا سیه ز دود دلم روی اختران

    روز بهی چو نیست توقع ز  اخترم

دست من است و چاک گریبان اگر به فرض

    فارغ شود ز ریختن خاک بر سرم

هم جان فگار گشت ز جرم عطاردم

    هم تن نزار گشت ز نقش دو پیکرم

چون صبح باشدم نفس سرد و این عجب

    پنهان درون سینه فروزند اخگرم

در چشم، نیش خار زند لاله و گلم

    در کام، طعم زهر دهد قند و شکرم

بر هر غمی که بود، دلم داشت صابری

    تا شاد بود دیده به دیدار مادرم

ترک وطن گرفت و به جایی وطن گزید

    کامید نامه نیست به بال کبوترم

بالین ز خشت و بسترش از خاک ساختم

     آنکو به مهد سینه ی خود داشت بسترم

دارم سپاس از تو پس از آفریدگار

    ای بطن طاهرت صدف پاک گوهرم

چشمم بود همان به رهت، گرچه بعد از این

    دانم که این شرف نبود خود میسّرم

چشمم در  انتظار تو  چون حلقه بر در است

    تا دست مرگ حلقه نکوبیده بر درم

بی منظر تو در نظرم روز و شب یکی است

    گو آفتاب و ماه نتابد ز منظرم

برکنده باد نخل وجودم ازین سپس

    گر دل کشد به جلوه ی سرو و صنوبرم

هم در غم تو خون شد و از دیده ام چکید

    آن تربیت که یافت ز شیر تو پیکرم

ای آسمان ، بساط شب و روز، درنورد

کافتاده است وعده به فردای محشرم

ناچار بایدم به فراق تو خو گرفت

چون نیست چاره ای ز قضای مقدّرم

دیدم به ظل شفقت تو تربیت همی

ناشسته لب ز شیر، پدر رفت از سرم

سوی حقم تو راه نمودی، سزد اگر

خواهان مغفرت به تو از لطف داورم

دارم شفاعت تو ازو آرزو که تو

آموختی به ناطقه نام پیمبرم

یارب که مهر حیدر و اولاد بر تو باد

ای عصمت تو واسطه ی مهر حیدرم

ای مام مهربان نکنم بر تو نوحه چون؟

چون نیست در جهان ز تو  کس مهربانترم

ای سدره آشیان، بنگر بی تو کآسمان

هر دم به سنگ حادثه در خون کشد پرم

با گلشنم چه کار؟ که از چشم خونفشان

رنگین بود کنار، ز گلهای احمرم

زخمی ندید دل که توان دادنش شکیب

دامن همی زند دم ناصح بر آذرم

بی روی تو، بود به چه مشغول ، دیده ام؟

با داغ تو، شود به چه خرسند، خاطرم؟

دامی ز هر طرف به رهم سیل حادثات

گسترده ، تا کشد به کجا سیر طایرم

 

/ 0 نظر / 17 بازدید