در ثنای حضرت علی ابن موسی الرضا علیهماالسلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

طوس این ، یا وادی ایمن که می بینم ز دور

گنبد شاه خراسان یا رب این، یا نخل طور

وادی ایمن نه و زان وادی ایمن به رشک

نیست نخل طور و نخل طور از آن در کسب نور

آسمان است آن و خورشید این، اگر در شب چو روز

پرتو خورشید می افتاد بر نزدیک و دور

معنی ظلمت نیاید ساکنانش را به وهم

زانکه شب چون روز روشن باشد اندر چشم کور

کور، کی بیند در آن کشور، که با عیسی شود

مرغ عیسی همنشین گر یابد از خاکش ذرور

شهر، مستغنی بود از وصف، با این شهریار

کاندران درد است درمان، رنج ، راحت ، سوک ، سور

طنت آدم که یزدانش سرشت از آب و خاک

گویی از این خاک طیب بود و این آب طهور

در اثر عکس زمرد سبزه اش در چشم مار

از شرف دست سلیمان تربتش در پای مور

با وجود گنبدش گفتم چه لازم نه سپهر

عقل گفتا ناگزیر است از برای لب قشور

  تا که در سلک قنادیل رواقش جا کند

سود روی عجز هر شب بر زمین تابنده هور

چونکه منشور قبول از خادمان او نیافت

ماند سرگردان به گرد خاک تا صبح نشور

گر غباری افتد از جولانگه زوّار او

بر کف بادی که در باغ جنان دارد عبور

تا از آن جیب و گریبان را عبیر آگین کند

می ربایندش ز دست یکدگر غلمان و حور

مقربان تسبیح خوان هر صبح بر گلدسته اش

یا ملک در ذکر ، یا داود مشغول زبور؟

ای به داغ تو مشرف، تاجداران را جباه

ای به طوق تو مزیّن شهریاران را نحور

نیلی از بعد حریمت جامه ی بیت الحرام

عالی از ظل سریرت، پایه ی دارالسرور

خویش را تا داده بر آیینه ی روی تو عرض

روی ننماید مستورات غیبی از خدور

بی قبول تو مبانی قدر گیرد خلل

بی رضای تو مساعی قضا یابد فتور

قسمت حاسد ز خوان بیدریغ جود تو

حظ خفّاش از خور است و بهر کنّاس از بخور

گو به دندان گیرد انگشت تعرض حاسدت

کافرینش را به دست تست تنظیم امور

در زمینی کاندران خار خلافت بردمد

در زمان بر فرق ریزد خاک ادبارش دبور

گر امان مأمون نمی جست از تو می کرد آشکار

شیر نقش پرده روبه بازی کلب عقور

هیچ از شأن سلیمانیت نتوانست کاست

خاتم ملک از کفت گر برد اهریمن به زور

صرصر قهر خداوندی مگر کانجام کار

رفت از کاخ دماغش گرد پندار و غرور

مشهد پر نور تو اینک مطاف جن و انس

طعن او ورد اناث و لعن او ذکر ذکور

سیر مهر و ماه را باعث تویی گر باعث است

مهر در ربط سنین و ماه در عقد شهور

لطف و قهرت  را بود هنگام قهر و وقت کین

فیض انفاس مسیحا و خواص نفخ صور

منحصر در نسل تو دیدند شأن سروری

شد از آن عیسی مجرد گشت از آن یحیی حصور

از پی پاداش مهر و کین تو گدایی بود

چون بر انگیزاند ایزد مردگان را از قبور

سهمگین اندر عقاب سهم تو نسرین چرخ

چون صعاوی از صقور چون عصافیر از نسور

شد چو خاکت فرش راه و برد چون چرخت نماز

شد مصون از انقلاب و گشت محفوظ از فتور

خازن امر تو را زیبد کز آغاز وجود

رایض حکم تو را شاید که از بدو ظهور

قرص سرخ مهر را چون بوته بگذارد چو زر

خنگ سبز چرخ را بندد بر آخر چون ستور

فرش اینک بر زمین درگهت بال ملک

گر سلیمان سایه بر سر داشت از بال طیور

هان صباحی این همان حضرت که کردی آرزو

حضرتش را گرچه فرقی نیست غیبت با حضور

عرضه ده درد دل خود را برین صدر رفیع

گرچه ایزد کرده آگاهش ز ما تخفی الصدور

یا ولی الله اینک روسیاهی بر درت

قطع کرده با هزار امیدواری راه دور

با طواف درگهت کنده دل از شهر و وطن

با غبار روضه ات پوشیده چشم از دخت و پور

مغفرت با ایزد است و من برین در جویمش

عاصیان را شد برین در رهنمون رب غفور

کوه بر دوشم ز عصیان و فضای گور، تنگ

آه اگر باید به این حالت مرا رفتن به گور

از تو تشریف شفاعت آرزو دارم که هست

قامتم از کسوت طاعت به روز حشر، عور

گر تو محرومم کنی آرم به درگاه که رو؟

وای بر آن بنده کز وی خواجه اش باشد نفور

عمر نوحی بایدم تا از تأسف هر نفس

چشمه ی خون از دلم جوشد چو طوفان از تنور

کرده ام در سلک  زوّار تو جا، بنگر به من

وای بر من گر نبیند جانب زائر، مزور

بر ندارم از سگانت مهر، خوانندم اگر

حوریان قاصرات الطرف از اطراف قصور

تا به تأثیر طبیعت، تا به تحریک نهاد

خاک باشد در سکون و باد باشد در مرور

تیره بادا مشرب اعدایت از گرد ملال

تازه بادا مزرع احبابت از باد سرور

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
حسين اربابی

با سلام از اینکه این کار پر مشقت را انجام دادی جای تشکر و قدردانی دارد آیا مطلبی در باره خود صباحی بیدگلی داری؟ اگه داری به آدرس وبلاگ من بیا و اعلام کن