در ثنای حضرت امیرالمومنین علی (ع)

چون سحر زد بر این بلند رواق

خسرو شرق رایت اشراق

اشک انجم ز چشم چرخ چکید

شست از سرمه ی شبش احداق

باز شد عشوه ساز دیده ی مهر

اختران را ز عشوه بست آماق

گردن افراخت مهرو دزدیدند

به گریبان ستارگان اعناق

درع سیمین فکند شب از دوش

روز بنهاد زرفشان بغتاق

از ویم نکته ای سوال افتاد

دور از ابهام و خالی از اغلاق

کز تو فربه نواز و لاغرسوز

باشد این معنیم به خاطر شاق

که ببینی چو جرم مه فربه

دور داریش ز آفت احراق

چو قد از لاغریش خم نگری

مبتلا سازیش به رنج محاق

گفت رشک آیدم که می ماند

به رکاب شهنشه آفاق

علی عالی آنکه بی فصل است

جانشین نبی به استحقاق

آنکه هستش به بارگاه حرم

آنکه گشتش بر آستان وثاق

مهر؛ مجمر فروز و زهره کنیز

تیر، دفتر نگار وماه، وشاق

در تکاپوی راه قرب، بر او

نگرفته کسی سبق به سباق

غیر ازان کز پی خروج از خلد

جبرئیلش نهاد زین به براق

داده آن هم به دوش خود جایش

تا بت افکند در حرم از طاق

حکم او خواست تا عطارد را

در صف منشیان دهد اطلاق

گفت صدقش نشاید اینکه بود

خامه اش نقشبند حرف نفاق

ای تو نور مناظر انظار

وی تو نور حدائق احداق

گر ز ابداع ممکنات نداشت

مدعا خلقت تو را خلاق

دادی آباء سبعه، قبل قبول

مادر چارگانه را سه طلاق

ز احتساب تو ای به گیتی فرد

ز اجتناب تو ای به عالم طاق

دهن جام را گشاده کزاز

نای مینای را گرفته خنّاق

زند و افکند ز دست و دلت

ای تو مستغنی و جهان مشتاق

بر قفا ، ابر را ،صبا ، سیلی

بر جبین ، بحر را ، سحاب، بزاق

ممتلی نیست گر ز ابر کفت

بحر را از حباب چیست فواق؟

مه مگر روز کرد از تو فرار

شب مگر مهر جست از تو ایاق

کز کلف، روی آن گرفت، بهق

وز شفق ، یافت چشم این شرناق

بودیت خصم، بی نصیب از رزق

گر نبودی تو قاسم ارزاق

بهر زیب درت ز خور هر صبح

تارک روز راست نوبغتاق

وز برای تو هر مه از مه نو

توسن چرخ راست تازه جناق

پادشاها منم که عمری بود

به ثنای تو خامه ام مشتاق

تاشد این نظم، ز انوری مذکور

 در حضور یگانه ی آفاق

ترجمان زبان وحی آذر

آن صفی صفوت خلیل اخلاق

آنکه ساید معارج شعرش

پایه ی نظم را به گردون، ساق

کرد در نظم آن مرا مأمور

از ره رتبه ام، نه از اشفاق

گفتم آن از کجا و من ز کجا؟

پیش شهری چه دم زند رستاق؟

شاهد طبع او بر کمال

زاده ی فکر من، بر حذاق

آن بود رشک حوری و غلمان

وین بود ننگ زنگی و قلماق

ناگزیر است بهر طفل رضیع

چرب و شیرین ، کلیچه های رقاق

زاده ی طبع نیز تا سازد

گاه، زابل مقام و گاه، عراق

باید ازنظم دلکشش کسوت

شاید از معنی خوشش انفاق

من بی بهره از هنر را نیست

بهره جزدق ز فکرهای دقاق

گر بود پاره ی جگر فرزند

هست پروردنش به مفلس ، شاق

گفت آری ولی دل از فرزند

نکند کس ز خشیه ی املاق

سر نیارستمش کشید از حکم

که خلاف آمدی ز رسم وفاق

خامه ی خاملم که کرد بر آن

خامشی نام و ابکمی اطلاق

گشت گویا و دم ز نطق بزد

طوطی ناطقه ز استنطاق

استعانت به مدح تو جستم

تا بیاراستم بدان اوراق

زاده ی طبع من که غیر از تو

از کسش نیست آرزوی صداق

شد تو را نامزد چو بگزیند

دیگری بر تو باشد از من عاق

باد تا عیش و غصه می زاید

از سپهر مشعبدزراق

دوست را ز عیش، شیرین کام

دشمنت را ز غصه تلخ ، مذاق

شاد آن ، بالغدو و الآصال

این غمین بالعشی و الاشراق

 

/ 0 نظر / 22 بازدید