به یاد دوست خود آذر بیگدلی

شنیدم بلبلی گلشن ندیده

ز گیتی کام دل چون من ندیده

شمیم گل نخورده بر مشامش

ندیده گلشن و نشنیده نامش

نبرده نغمه ی مرغیش از جوش

سر اندر زیر پر پیوسته خاموش

به صحن باغ مأوایی ندیده

به جز کنج قفس جایی ندیده

به این خوشدل که جز قفس نیست

وگر هم هست ، کس را دسترس نیست

به این آیین گذشتی روزگارش

که شد بختش رفیق اقبال یارش

خوش الحان بلبلی دمساز گشتش

طرب آموز و غم پرداز گشتش

چمن گردیده و گلزار دیده

جفای زاغ و جور خار دیده

به دل پیوسته از گل خارخارش

ز دلکش نغمه ها بر لب هزارش

گذشته روز و شب در بوستانش

هزاران داستان از دوستانش

به وصل گل دلش چون گشت خرسند

ازو آموخت دلکش نغمه ای چند

ز شوق گل چو گشتی آن نواساز

شدی این هم ز شوقش نغمه پرداز

چو در کنج قفس مرغ خوش الحان

به یاد آوردی از طرف گلستان

دلش خون گشتی و فریاد کردی

دل از ذکر گلستان شاد کردی

شدی آن بینوا حیران از آن نام

که دائم در قفس بودیش آرام

ازو پرسید روزی کاین چه جاییست؟

کزان بر سر تورا زینسان هواییست

نه از یادت شود یکدم فراموش

نه از نامش شوی یک لحظه خاموش

مگر غیر از قفس جای دگر هست؟

ازینجا خوبتر جایی مگر هست؟

جوابش گفت : کای مرغ قفس زاد

گرفتاری و خود را خوانی آزاد

پسش از قصه ی گلشن سخن گفت

سخن از گلشن و حرف از چمن گفت

ز گل گفت و ز حسن دلفروزش

ز عشق و داغ های سینه سوزش

غرض می گفت با او بی نهایت

زگل افسانه وز گلشن حکایت 

ولی در دل نمی کردش اثر هیچ

نمی گشتش دل از آن باخبر هیچ

چه از گلها سخن، چه از سمنها

به گوش افسانه بودش آن سخنها

که بود از وصل آن مرغ خوش الحان

برو کنج قفس ، طرف گلستان

پس از چندی شد آن مرغ نواساز

به صحن گلشن از قفس ، باز

به دل افتاد سوزش از جدایی

سیه گردید روزش از جدایی

به تنهایی چو روزی در قفس زیست

نیارستی در آنجا یکنفس زیست

نه راهی کز قفس رفتن تواند

نه آوازی که او را باز خواند

زبان بست و ز خواندن گشت خاموش

شدش آن نغمه سنجی ها فراموش

غرض چون روز وصلش کوتهی یافت

دل از درد اسیرش آگهی یافت

نشد در قید هجران تا گرفتار

نگردید از گرفتاری خبردار

صباحی من همان مرغ اسیرم

که بی آذر ز جان خویش سیرم

فروزان بود ازو تا بزم کاشان

هزارش طعنه بودی بر صفاهان

کنون از کنج زندانم دهد یاد

که باشد خالی ازان سرو آزاد

/ 1 نظر / 23 بازدید

رود به روح مولانا صباحی بیدگلی